تبليغاتX
زندگی در پاورقی

زندگی در پاورقی

 

 

کمک کمک ...

 

 

کسی هست که روش کار با outlook2007 رو بلد باشه ؟؟

حیثیته!!


پنجشنبه 21 آبان1388 |
 

الوعده وفا

 

قرار بود که شروع به روز مره نویسی کنم . فعلا برای دست گرمی می رم سراغ دیروز

دیروز حدودای ساعت ۹ بیدار شدم و بعد از گشتن دنبال یه سری از مدارکم که حسابی وقتم رو گرفت٬چای نخورده رفتم مجلس ختم یکی از همین  آشنایانی که از آشنایی با اونها ٬ فقط مجالس ختمشون برای ادم می مونه . نه که اینجایی۱ هم بود ٬ مجلسش خیلی شلوغ بود . نیم ساعتی اونجا نشستم و بعد از اونجا یه سری از کار های بانکیم و انجام دادم . وقتی که کار هام تموم شد دیدم ساعت یه ربع به یک ظهره و من هم بی ناهار ! حالا کی می خواد جواب شکم گشنه شوهره رو بده ؟ با خودم حساب کرده تا برم خونه ساعت ۱ شده و مسلما نیم ساعته آخرش سه ربعه ناهاری از من در نمی اد ٬ برای همین تصمیم گرفتم که از همین آشپزخونه ها ناهار بخرم ٬ بعد جهت سورپرایز کنونش بدون اینکه ازش بپرسم چی می خوری ٬ سرخود براش یه چیزی خریدم .

ناهار رو خریدم و وقتی که رسیدم خونه برخلاف انتظار من شوهره اومده بود و بعد از رو برو شدن با  قابلمه های پر از خالی حسابی دمق شده بود ..ولی این دمقی ادامه دار نشد!

ناهارخوردیم و شوهرم رفت گرفت خوابید و من موندم و کاسه چه کنم چه کنم که ای وای کی حال داره امروز عصر بره دوره ؟ اون هم الان که دارم از خواب می میرم ! حالا اگه حدود ساعت۶ می رفتیم خوب بود ولی ساعت ۵ ۲بری مهمونی خیلی زور داره ٬ اون دفعه رو جیم زدم نرفتم ولی این یکی رو باید برم .از ساعت ۳۰-۲ تا ۴ به فکر و خیال و چرت گذشت و از ساعت ۴ دغدغه حاضر شدن  منو در بر گرفت! اصلا حس حاضر شدن نبود.ولی با این وجود حاضرکی شدم و حدود ساعت ۵ حرکت کردم و چون خونه شون با ما دو تا خیابون فاصله داشت ۵ توی خونشون بودم.

توی مهمونی موضوع سر رژیم بود ٬ یکی از اونها توی دوماه ده کیلو کم کرده بود و مسرور و مغرور از این همه موفقیت ٬ داشت رموز موفقیتش رو می گفت . مادر شوهر من هم که بعد از این مدت تازه یادش اومده که دخترش تو رده چاق هاست و شاید یه جور هایی ... ٬ بهش می گفت ببین با صورت زیبای خودت چی کردی ؟ خجالت بکش! خواهر شوهرم هم با اطمینان تمام گفت بابا وزن خانومه برمیگرده اگه بر نگشت ! مهمونی اون روز هم با تمام نتیجه گیری های زیبایی شناسانش تموم شد و رفتم سر خونه زندگیم...

وقتی که برگشتم در جهت جبران بی ناهاری اون روز ٬ شامی تدارک دیدم و در انتظار شوهرم نشستم و بعد از خوردن شام و تمام برنامه های تی وی رو مرور کردیم و بعدش گرفتیم خوابیدیم .البته اینو از قلم نندازم که شوهرم بعد از شام انگور و انار و پرتقال هم خورد!

این هم از روزی که گذشت...

 

۱:منظورم از اینجایی ها افرادی هستن که اصالتا اهل این شهر هستن ٬ به خاطر وصلت هایی که انجام می دن  دایره آشنایانشون بزرگ و بزرگتر میشه و در این جور مواقع حسابی مجالسشون شلوغ می شه

۲: این دوره خونواده شوهرم که بعضی ها منو به زور بردن ٬ از ساعت ۴ پامیشن می رن خونه طرف که از اون ور هم زودتر پاشن .مثلا من که ساعت ۵ رسیده بودم جزء آخرین نفرات بودم. 

 

سالگرد ازدواجم مبارک


سه شنبه 19 آبان1388 |
 

می شه خواست و تونست ؟

 

یه خصوصیتی هست که همیشه ارزوی داشتنش رو داشتم و دارم  و خواهم داشت ولی متاسفانه ندارم ! هر کاری هم می کنم که این خصوصیت رو توی خودم تقویت کنم بی فایدس٬ هر چی بیشتر تلاش می کنم ٬ کمتر به دست می ارم .

خصوصیتی که اکثر مردم دارن و حتی ممکنه اونو یه خصوصیت ندونن و  براشون از عادی هم عادی ترباشه ٬ ولی برای من داره می ره که به یه ناتوانی تبدیل بشه . اون هم ناتوانی در شرح و تعریف کردن چیزیه !!

مثلا طرف می ره مسافرت ٬ بعد که از سفر می اد ٬ یه سفر نامه صوتی با تفصیلات ارائه می ده (این کار توی خونواده شوهر من خیلی عادیه  ) مثلا می گن صبح  روز اول که از خواب پاشدیم شوهرم رفت نون خرید بعد جات خالی نون و پنیر و گردو خوردیم با گوجه ٬ البته گردو رو خودمون برده بودیم ٬ بعد رفتیم خرید ٬ بعدش ناهار قورمه سبزی خوردیم بعد این کار و کردیم و اینو خوردیم وااینقدر برات می گن و خاطره تعریف می کنن که گاهی اوقات واقعا سر درد می گیرم ! ... حالا اگه من به جای اونها برم مسافرت  ٬ بعد یکی ازم بپرسه مسافرت چطور بود ؟ فقط می گم خوب بود ! دیگه فکر نمی کنم بیام از اولش رو تعریف بکنم که کجا ها رفتیم و چی خوردیم و چی شد . یعنی پیش خودم دو تا  فکر می کنم ٬ یکی اینکه کار خاصی نکردم که تعریف کنم ٬ بعدش هم میبینم که اصلا حوصله تعریف کردنش رو ندارم . و از همه مهمتر اینه که فکر می کنم اینقدر بد و یکنواخت چیزی رو تعریف می کنم که طرف حوصله اش سر بره ٬ برای همین ترجیح می دم چیزی رو تعریف نکنم که طرف حداقل زده نشه .

 یا یه حالت دیگه ٬مثلا می رم وبلاگ های مختلف می بینم طرف از صبح علی الطلوع رو تعریف می کنه با تمام جزئیات که مثلا صبحونه نون و کره و مربای تمشک خوردم ٬ بعد خونه رو تمیز کردم ٬ ناهار خوردم ٬ خوابیدم یا خوابیدیم ! بعد پاشدیم ٬ رفتیم خونه مامانم چایی خوردیم با شیرینی دانمارکی ٬ این شد اون شد و ... بعضی ها همین روزمرگی ساده رو اینقدر با آب و تاب و طولانی  تعریف می کنن که من نوعی ممکنه هوس همون کره مربای صبحونه اونها رو بکنم و بعدش هم بخوام دوتا شیرینی دانمارکی بندازم بالا ...خداییش هم از این تعریف هاشون بدم نمی اد..اتفاقا بعضی هاشون خوشمزه هم می نویسن . شاید باور نکنین که این ارزو به دلم مونده یه بار بیام یه چیزی رو کامل اینجا بنویسم ٬ ولی این ارزو به دلم هست ! هر دفعه یا فکر کردم اتفاقاتی که برام افتاده اینقدر بی خوده که نوشتن نداره ٬ یا اگه جالب هم بوده ٬ حوصله نوشتنش رو نداشتم 

ولی میخوام از یه جایی شروع کنم ...که مسلما از همین جا خواهد بود . حالا اینکه چی از اب در بیاد رو مطمئن نیستم ٬ ولی می خوام این کار رو انجام بدم .

  


یکشنبه 17 آبان1388 |
 

چه زیبا شدم ...

 

از کلاس بر می گردم ٬وارد آشپزخونه میشم و می بینم که یک عدد اسفند دود کن روی گازه با یه سری اسفند که این ور و اون ور ریخته شده !! منظره ای که من گهگاهی بعد از برگشتن به خونه باهاش مواجه می شم !مثلا چند روز پیش اسفند دود کن رو توی حیاط پیدا کرده بودم !

بعد از دیدن منظره اسفند و اسفند دود کن به این نتیجه می رسم که شوهر خان امروز حتما سرشار از اعتماد به نفس و خوشی بود .یا کار رو بارش خوب بوده ٬ یا این همه برنج نخوردن ها اثر کرده شلوار های قدیمیش اندازه اش می شن ٬ یا رفته جلوی آینه و وقتی که چهره خودش رو اون تو دیده ٬ لبخندی زده و گفته وه ! امروز چه زیبا شدم !

بعدش ٬من هم مثل یه همسر گل ٬ اسفند دون روخالی می کنم و اسفند های این ور و اون ریخته شده رو جمع می کنم . بعدهم یه سری لباس های شوهر خان رو ازتوی پذیرایی جمع میکنم .

...شوهر خان با سگر مه های تو هم می اد خونه ٬ بهش می گم چیه سگر مه هات تو همه ٬ امروز خوب نبود ؟ می گه نه . می گم مگه اسفند دود نکرده بودی ؟ می گه چرا ! می گم حالا چی شده که برای خودت اسفند دود کرده بودی ؟ می گه اخه دیروز خیلی خوب بود ! آخه ...

 

به نظرات شما و بقیه در مورد اسفند احترام می میذارم ٬ ولی خودم به اسفند دود کردن اعتقادی ندارم ٬ خوشم هم نمی اد کسی توی خونه من اسفند دود کنه ! البته چشم نظر رو کتمان نمی کنم ولی اسفند رو راه رهایی از چشم نظر نمی دونم.

 


پنجشنبه 14 آبان1388 |
 

عجب

 

الان گفتم اگه امروز بیام بلاگفا ٬ با یه بلاگفای مرخصی رفته رو به رو میشم ..همون بلاگفایی که در مواقع اضطرار می رفت توی استند بای ...

امروز نمی دونم آفتاب از کدوم ور در اومده که بلاگفا داره مثل روز های قبل کار می کنه !  

البته از اونجایی که بالاخره یکی باید بره توی استند بای ..گوگل ریدر این بلا سرش اومده ٬ هنوز توی یاهو نرفتم که ببینم چه خبره !

توی منطقه ما از پارازیت خبری نیست ..ولی خیلی ها توی مرکز شهر با پارازیت درگیرن...

 

خب امروز هم داره می گذره ...حالا دیگه چه روز هایی مونده ؟ فکر کنم اولیش حدود یه ماه دیگس ...بقیه اش رو هم توی  زمستان در بهار!!

 

دیگه چه سورپرایز هایی در انتظار مونه رو خدا می دونه ...

 

مواخره: چند کوچه اون طرف تر از صبحه که عروسی دارن و ارکستر هنوز داره می زنه ! حال اونها رو بذارین کنار اونهایی که توی استرس و بی خبری دست و پا می زدن و شاید هم هنوز می زنن.

 

 


چهارشنبه 13 آبان1388 |
 

می ام و با قر می ام

 

امروز با خودم قرار گذاشته بودم که زبان بخونم ٬ از صبح تا ظهر که هیچ شد و رفت . گفتم دیگه بعد از ظهر جبرانش نکنم  هیچ ...تمامش می مونه برای دوشنبه . ولی الان  به جای درس خوندن نزدیک دوساعته نشستم پای کامپیوتر و جهت مصرف روزانه ! دارم آهنگ های دمبل دیمبویی دانلود می کنم !چیه ؟ الان می خواین بگین که ووای چی بی کلاس ! یا به جای این آهنگهای خز بشین ایکس و  ایگرگ گوش کن یه ذره باکلاس بشی باید بگم مرسی از نظراتتون ولی نوچ ! بشینم آهنگ اروم غمگین گوش کنم که توی دپزدگیم غرق بشم ! مگه اینکه اهنگ آرومه  قشنگ باشه ٬ ولی در حالت عادی آهنگ های شاد رو ترجیح می دم .

از مرحله پرت نشم ٬ هیچی داشتم آهنگ دانلود می کردم ٬ اون هم چه اهنگ هایی ! مثلا باحال بازی در اوردم و یه گلچین عروسی دانلود کردم که توی ماشین اونو بذارم و بقرم * ٬ بعد از اینکه دانلودم تموم شد ٬ اومدم که نتیجه زحماتم رو بشنوم ٬ دگمه پلی رو زدم ....

زدن دگه پلی همانا ...آهنگ نامزدمو بدین برم سرژیک و بابا کرم از کامپیوتر ریختن بیرون و خستگی به تن ماندن من همانا !!!آخه او ابله خواننده عروسی ٬ عروسی نمی ره که ببینه این روز ها توی عروسی ها چی میزنن که آهنگ سرژیک به خورد ادم می ده !

چند تا تراک هم دانلود کردم که خیلی حال نکردم ...فعلا هم دارم یه گلچین دیگه دانلود می کنم ..خدا کنه این یکی خستگی رو از تن من در بیاره ...

 

- نمی دونم چرا جدیدا خیلی حس نوشتن ندارم ...موضوع می اد سراغم ولی حسش نمی اد ! الان هم نمی دونم چه جوری یه دفعه پست واجب شدم .

تا بعد .

بعدا اضافه شد : الان دارم گلچینیه رو گوش می کنم ٬ صد رحمت به اون البوم عروسی!


یکشنبه 10 آبان1388 |
 

آخه این انصافه

 

وقتی ما غمگینیم ٬ تی وی شاده . ولی وقتی که تی وی غمگینه ٬ ما هم باید غمگین باشیم !!!

 

 

این نی نی هم شاکیه ...

 

پاورقی : فعلا این اشانتیون رو داشته باشید


شنبه 9 آبان1388 |
 

سمعی بصری

 

همسر جان بعد از اصرار های پی در پی من  داره انگلیسی یاد می گیره ..

یه روز با یه سری دی وی دی اومد خونه  و وقتی قیافه شبیه به علامت سوال منو دید ٬ گفت استاد زبانش در راستای تقویت زبان بهش اینها رو  داده که   ببینه ٬ دی وی دی ها رو داخل پلیر گذاشت . دیدم که به به  استاد باذوقش ٬ جهت آموزش فصل اول سریال ۲۴ رو بهش داده !

 

دستش درد نکنه ٬به نام همسر به کام من !

 

دارم به این نتیجه رسیدم ٬اگه شوشو همزمان با انگلیسی کره ای هم یاد بگیره بد نیست

 


سه شنبه 5 آبان1388 |
 

زیر و رو

سرنگ به دست از داروخونه بیرون می ام و دوون دوون به سمت مطب دکتر می رم که خدای نکرده دیر رسیدن من به مطب ٬ وقفه ای توی شیمی درمانی نندازه .وقتی به در ساختمون رسیدم ٬ دیدم دوتا دختر ژیگول و ناز از آژانس پیاده شدن و با عجله داخل همون ساختمون رفتن ٬ ساختمونی که ادم هایی که اونجا می رن طبیعتا خوشحال نیستن یا اگه ناراحت هم نباشن ٬ ژیگول نمی کنن برن دکتر که در باره درمان خودشون یا اطرافیانشون صحبت کنن .تا جایی هم که

اومدم فکر کنم که اینها اینجا چه کاری می تونن داشته باشن چه چشمم به تابلوی آرایشگاه می افته !! وقتی وارد ساختمان شدم در آرایشگاه رو دیدم که ظاهرا از طبقه همکف پله می خورد و خود آرایشگاه توی زیر زمین بود !!

فهمیدم این ساختمون هم مثل خیلی از ساختمون ها  دو رو داره٬ روی شادی و روی غم  :روی شادی برای اونهایی که می رن زیر زمین و خوش  و خندان و ترگل و ورگل بر می گردن و اروی غم برای اون که دسته ای می رن طبقه دو و  پر از ابهام بر می گردن.

 

میان زیر زمین تا مطب دکتر ....تفاوت از زیر زمین تا کهکشان است... 

 

* همین دو واحد اصل کاری بودن

** همیشه به آرایشگاه

 


یکشنبه 3 آبان1388 |
 

از دیروز

 

از دیروز بعد از خواندن  این  و آن ٬ این موضوع ذهن من رو حسابی درگیر کرده :

آیا وبلاگستان یه دنیای واقعی با اشخاص واقعیست ؟

 یه دنیای مجازی با اشخاص واقعیست؟

یا یه دنیای مجازی با اشخاص مجازی؟

 

آیا اینجا مکانی برای دل بستن به هم و اعتماد است یا مکانی برای نظر و گذر ؟

 

مخلص کلام : حقیقت چیست؟

 

 

* البته بلا نسبت دوستان و آشنایان عزیزم

 

 

 


پنجشنبه 30 مهر1388 |
 
ماری

اینجا از خودم،زنانگی هام و زندگی ام می نویسم .

 

پيوندهاي روزانه

آی طنز

روز نامه تفاهم

سینمای ما

صید قزل آلا در اینترنت

بازارکار

سلامت نیوز

آکادمی آرایشگران

دانلود انواع کتاب

آشپزخونه

لیست وبلاگ های به روز شده

 

مطالب اخير

کمک کمک ...

الوعده وفا

می شه خواست و تونست ؟

چه زیبا شدم ...

عجب

می ام و با قر می ام

آخه این انصافه

سمعی بصری

زیر و رو

از دیروز

 

آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

 
 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0