دبیرستانی بودم که به جای درس خوندن و تست زنی و به فکر آتیه مطمئن بودن ٬ فیلم و مجلات سینمایی و علی الخصوص مجله فیلم عزیز رو کشف کردم و خرید مجلات سینمایی و فیلم دیدن نقد ها و مصاحبه ها رو موبه مو خوندن ٬ به بزرگترین عشقولی من در دوران شیرین دبیرستان تبدیل شد. طبیعتا این کشف جدید من اصلا و ابدا به مذاق خانواده من که ارزو داشتن من رو در لباس مقدس پزشکی ببینن٬ خوش نیومد(البته اگه میومد عجیب بود) . جوری که مجلات عزیز سینمایی من در چشم اونها از نیش و کنایه دشمنان و خار و چاقو و قمه ٬ برنده تر و خطرناک تر بود و از تمام توان و اختیارات خودشون استفاده می کردن که من رو از این معبودم دور و دور تر کنن ٬ ولی من رو نمی شناختن![]()
از همون دوران با خوندن خاطرات منتقدان و خواندگان مجله و بقیه از جشنواره و عشق و علاقه ای که برای دیدن فیلم های خاص داشتن و برای رسیدن به معبود که همانا فیلمی از یک کار گردان خاص بود ٬ ساعت های توی برف در صف ایستادن ٬ را به جون می خریدن ٬ رفتن به جشنواره (البته منهاب توی صف ایستادن ) به یکی از ارزوهای من تبدیل شد. اون زمان که دبیرستانی بودم که امکان جشنواره رفتن و نداشتم . بعد هم که دانشجو شدم ٬ زمان جشنواره دقیقا می خورد به تعطیلات بین ترم که می بایستی اون تاریخ رو برای دست بوسی خدمت خانواده می رفتم. نه اینکه در طول ترم هم زیاد می رفتم دست بوسی (منظورم همون ترمی یکباره )
. دیگه هیچ عذری برای پیش خانواده نرفتن مورد قبول نبود . مخصوصا اگه این عذر قرار بود به خاطر جشنواره رفتن باشه (نه که خیلی خاطرات خوشی از فیلم دوستی من داشتن ٬ از اون جهت). بدین ترتیب شد که این شش سالی که دانشجوی این سرزمین بودم از دیدن فیلم های جشنواره محروم بودم . بعد هم که ازدواج کردم و اجباری روی سرم نبود ٬ دیگه اون ذوق و شوق سال های قبل رو نداشتم ٬ حتی مجله هم ممکن بود هر ماه نخرم .اون اشتیاق سابق کمرنگ و کمرنگ تر شد...
تا رسیدم به امسال ...
یک روز به من خبر دادن که می دونی سینمای اینجا هم همزمان با جشنواره فیلم ها رو نشون می ده ؟ من هم از همه جا بی خبر گفتم مگه جشنواره شروع شده ؟؟ گفتن اره بابا کجای کاری از پنجم شروع شده تا پانزدهم هم ادامه داره !! می ای بریم ؟ من هم با کمی بی میلی و فقط برای اینکه سینما دوستی خودم رو ثابت کنم٬ یه ذره هم برای اینکه ببینم چه خبره٬ قبول کردم ! ولی بعد با خودم گفتم حالا کی توی این هوا می خواد بره جشنواره !!! بالاخره از ۱۴ بهمن که شب اختتامیه جشنواره بود و صد البته من دو روز بعدش فهمیدم ٬ رفتیم جشنواره . ولی جشنواره رفتم ها ... یک بار رفتن همانا ٬ و حس جشنواره دوستی نهفته من شکوفا شدن همانا !!! حالا مگه ول کن بودم. سرم رو می زدی جشنواره بودم (منظورم همون سینمای شهر مونه ) . خدا عمر شون بده که شنبه و یکشنبه هم با وجود اینکه دیگه جشنواره تمام شده بود ٬ فیلم ها رو نمایش می دادن . البته چون دیر فهمیده بودیم فیلم های خوبش رو از دست داده بودیم و فقط به چند تا فیلم آخرش رسیده بودیم ٬ ولی اینقدر با دیدن این فیلم ها کیف کردم که خدا می دونه.چراییش رو نمی دونم ٬ شاید همون کاریزمای جشنواره بود که این همه من رو مشتاق می کرد. در هر صورت خیلی خیلی حس خوبی بود و من متاسفانه این حس ناب رو دیر کشف کردم . البته هر وقت ماهی رو از اب بگیری تازه است.
در این جاست که می فهمم چرا وقتی که زمان جشنواره می شه خیلی ها خودشون رو می کشن به هر قیمتی شده به جشنواره برسن.
ظاهرا که تلقین و یوگا داره کار خودش رو می کنه و به قول شاعر " همه چی ارومه ٬ من چقدر خوشحالم٬..." حالا که فعلا اوضاع و احوال بدک نیست ٬ گفتم شما رو با یکی از انسان ها ی متعهدی که می شناسم آشنا کنم که تنها تنها فیض نبرم.
این شما و ایشون :
-از آنجایی که زد و بند را بهترین و آسانترین راه برای رسیدن به موفقیت کاری و شغلی و پستی می داند ٬ این نکته مهم را سر لوحه زندگی اش قرار داده و با همه قوا ٬ برای رسیدن به سرمنزل مقصود که همانا پست های بهتر مدیریتی و مسلما پول بیشتر است ٬ تلاش می کند. خوب این زد و بند که همین جوری الکی الکی نیست .برای این امر خطیر باید در یک مکان هایی حضور فعال داشته باشد و سعی کند که دل یک سری افراد مهم و نفوذی رو به دست بیاورد. یکی از روش هایی که درست و حسابی جواب می ده ٬ حضور در منابر افراد مهم و مراسم هایی است که این افراد مهم به بهانه های مختلف برگزار می کنن . که این مراسم می تواند از عزاداری تا تولد تغییر کند.
-راهپیمایی ٬ بیعت و همدردی هم بد جور جواب می ده .
- گوش به زنگه که ببینه که کی٬ چی می گه ٬ دامنه این افراد از اوبا*ما ٬ سارک*وزی تا افراد ج سبز تغییر می کنه ٬ به طرفه العینی که یکی از افراد فوق الذکر خدای نا کرده ٬ حرف نا مربوطی زده باشن ٬ متن بیانیه ای که از قبل حاضره را فقط با تغییر اسم ٬در جایی که مطمئنه ٬ عالم و ادم ببینن چاپ می کنه .
-و البته چنین ادمی به اندازه کافی جنبه و ظرفیت داره که همه چی رو با هم قاطی نکنه و به این نکته آگاهه که ما*هوا*ره مثل چاقوئه ٬ هم میشه ازش استفاده ناجور کرد ٬ هم استفاده خوب. اون هم تمام تلاشش رو می کنه تا با این چاقوی گرد فقط سلام تی وی و ماگزیمم شبکه های استانی البته به شرط داشتن روضه و نوحه ٬ رو ببینه و اصلا و ابدا سمت شبکه های مغایر با شئونات و دست نشانده های استکبار جهانی ٬نره .
- اگه فکر می کنین چنین انسان متعهدی ٬ با وجود مشغله زیادی که برای رسیدن به موفقیت داره ٬ به تعلیم و تربیت فرزندانش بی اهمیته ٬ سخت در اشتباهید . ایشون بسیار در مقوله تعلیم و تربیت فرزندان سختگیر هستن . اگه جایی دیدید یا احیانا شنیدید که مثلا فلانی بچه اش را برای تنبیه داخل حمام زندانی کرد ٬ بدونید از پیروان مسلک تربیتی ایشون هستن.
-شواهد و قرائن ثابت کرده ٬که تعهد ایشون هیچگونه محدودیتی را برای ارتباط با نسوان ایجاد نکرده و نمی کند .![]()
نمیدونم اینکه ادم از یه مکانی به مکان جدیدی جابجا می شه و کلی چمدان و کارتن رو جابه جا می کنه و دوباره از اول بازشون می کنه و می چینه ٬ روی اوضاح و احوال فکری مون موثره یانه !؟
آیا تا به حال شده وارد جایی بشید و در بدر ورود انرژی منفی از در و دیوارش به سمتتون بیاد ؟
تا به حال شده در خانه ای زندگی کنید که فکر کنید توی اون خونه ٬ علی رغم تمام خوبی هاش و تعریف و تمجید هایی که از اطرافیان می گیرید٬ توش خوشحال نیستید و همه چیزش از محلش گرفته تا در دیوار و همسایه ها به نظرتون بد و زشت و بیخود بیاد و همش می خواهید یه بهانه های از یک ناکجا آبادی بتراشید که سر طرف مقابل خالی کنید ؟
تا به حال شده که بعد از اسباب کشی و جابجایی وسایل و خستگی بعدش ٬ حاضر باشید دوباره این همه خستگی رو به جون بخرید و دوباره دنبال خونه برید و کارتن بنندید؟؟
الان ممکنه تمام این نوشته های بالا یه جور هایی اغراق امیز ٬ ناشکرانه و شکم سیری به نظر بیاد ٬ ولی تمام اون حالات بالا ٬ احوال این روز های ما بود !! دیگه با خودتون حساب کنید چه احوال خوشی داشتیم ما !!! و به تمام این احوال خوش بی تلفنی و متعلقاتش و یه مدرسه دوشفیته ابتدایی که پشت خونه ماست و همیشه هم ورزش دارن رو اضافه کنید !۱
شاید باور نکنید ولی احساس می کنم تمام این احوالات و تغییرات ٬ حتی چاکراهای وبلاگ نویسی منو بسته بد جور ... دریغ از یک نیمچه موضوع !
یعنی فقط منتظریم موعد اجاره مون به سر بیاد...
در حال حاضر که ساعت دو بامداد می باشد ٬ بعد از مدت ها پای کامی مبارک اومدم و د رآن واحد هم دارم دنبال قیلتر که این روز ها از کیمیا نایاب تره می گردم ٬ هم دارم آنتی ویروس آپدیت می کنم و طبق عادات تنهاییم ٬ به جناب نامجو گوش می دم . گفتم حالا که این جوریه پس یه کارت حضوری هم بزنم ....بماند که کارت حضور زدن من دیگه داره با تاخیر می شه !! چه کنم دیگه ٬ یا خوابم می اد ٬ یا بیرونم ٬ یا کلاس دارم و درس نخوندم یا باید تی وی ببینم !! (باید رو داشته باشید!) در ضمن بند و بساط مودم من ! این سر خونه نزدیک تراسه ٬ تی وی و مقر فر ماندهی من اون سر خونه ! آخه نه که تلفنمون خیلی امروزیه ٬ واسه خودش یه آنتن و مودم جدا داره که به این جور مودم ها می گن مودم دک که بنابراین یه سر سیم اینتر نت به این مودم وصل میشه ٬ یه سر هم به کامپیوتر. آنتن هم این سر خونس ٬ وبرای اینکه بیارمش این سر خونه باید حدود ۲۵ متر سیم کشی کنیم که فعلا این کار رو نکردیم . خب الان پیش خودتون می گین خب که چی؟؟ آخه ماجرا اینکه من اکثر اوقات همزمان با دیدن تی وی پای اینتر نت بودم و فعالیت های اینتر نتی و وبلاگیم رو انجام می دادم ودر آن واحد با یه تیر دو نشون می زدم . ولی الان یا باید تی وی ببینم یا باید بیام پای نت و این جور حرف ها ....
ولی هر چی بگم از این قیر و قیل و ایل و تبارش...چرا این جوریه ؟ قبلا به طرفه العینی از زیر خاک در شون می اوردم ٬ ولی حالا هر چی بیشتر اینجا رو زیر و رو می کنم ٬ بیشتر ناامید می شم . دلم به یک گوگل ریدر خوش بود که دل خوشیم ظاهرا خیلی طولانی نبود!
حالا اینکه چرا دارم این حرف ها رو به صورت قاطی پاتی برای شما می زنم بذارین به حساب دوری از کامی و حرص من برای نوشتن و ساعت دو و ربع بعد از نصف شب بودن و گرسنگی اینجانب !
ظاهرا که دارم که از این غیبت صغری اعصاب خرد کن چند هفته ای بر می گردم ٬ خودم هم باورم نمی شه !
کماکان زنده ام و هیچ گونه مهاجرتی هم انجام نداده و بزرگترین اکشن من در روز های اخیر همین اسباب کشی بود که به سلامتی انجام شد و زودتر از آنچه که فکر می کردم وسایلم رفتم سر جاهاشون و به عبارتی جا افتادم . این که توی این مدت نبودم فقط و فقط به خاطر بی تلفنی اینجانب بود !! فکر کنید توی قرن بیست و یک توی خونه ایی زندگی کنید که تلفنش یه طرفه و سه دقیقه ای باشه ! همه مجبور باشن به موبایلت زنگ بزنن .اینها همه به کنار ٬ من که اینهمه جونم به اینتر نت وابسته بود ٬ ناخواسته از معبودم دور بشم .
همه هم برای حل مشکلت بهت وعده سر خرمن بدن ٬ بعد هم مخابرات عزیز بهت بگه ایراد از دستگاه تلفنه !! و احیاناتعمیر کاری هم که برای تلفن بیاد پسره صاحبخونه ما که بدتر والدینش جونشون به در و دیوار و سنگ و آسانسور بستس٬ هی به تعمیر کار بگه اگه دوباره سیم کشی کنید نمای خونه به هم می ریزه ٬ (به عبارتی گور بابای مردم ) . از اونجایی که کم کم جونمون رسید به لبمون و داشت از لب و لوچه مون سرازیر می شد ٬ تصمیم گرفتیم یه حرکت انتحاری بزنیم و در جواب این همه انسان دوستی و خیر خواهی ٬ روز چهارشنبه هر گلی که خواستیم سر نمای سیمانی پشتی !( بعله این همه بد نامی فقط و فقط به خاطر نمای پشت خونه بود ) ٬زدیم و تلفنمون درست شد و زندگی ما رو با ورودش به خونه ما رنگین کرد و البته با ورود ای دی اس ال نازنین در هفته جدید هم قراره زندگی دونفرمون رنگین تر هم بشه .
در حال حاضر با یک عدد اینتر نت دایل اپ به غایت قطره چکونی دارم تکه تکه آپدیت می کنم و بسی هم به خاطرش شاکرم. توی این مدت به یاد همه شما بودم و دلم برای نوشته های همه تون لک زده بود ٬ ولی خوندین که چی بر سر من اومده بود ؟
در ضمن از داشتن دوستانی که در این مدت بی خبری جویای حالم بودم مسرورم و به خودم می بالم.
فردا که مهمون دارم و فکر نکنم بتونم وب گردی کنم پس وعده سر خرمن ندم بهتره ٬ ولی از هفته بعد رسالت وب گردی خودمو رو در خانه جدید شروع می کنم. چقدر وبلاگ بخونم من .
این مثلا پست را٬الان یک عدد ماری ژولی پولی که در میان جعبه های ظرف و چمدون نشسته ٬ داره تایپ میکنه ٬ یعنی الان دو روزه که دارم جمع می کنم ولی هنوز نصف خونه هم جمع نشده ! هی هم به خودم لعنت می فرستم که ای موجود بی فکر ! وقتی هی راه میری الکی لباس می خری و هی جزوه این و اون رو جمع بکنی و هی شوهرت بره نمونه سوالات تمام رشته های فوق تخصصی رو جمع بکنه و الکی بره ظرف فروشی و هر چی که مغازه دار ها بگن خوبه رو بخره ٬ آخر عاقبتت می شه همین ٬ که هی جمع بکنی و هی تموم نشه و همش در حال چمدون قرض کردن باشی!
اون هم کی؟ من که حالت عادیش هم از جمع و جوری و خونه تکونی بیزارم ! یعنی حاضرم دوتا امتحان دکتری بدم ...اسباب جمع نکنم !
ولی این اسباب کشی با این همه دنگ و فنگ و شلوغ پلوغیش تا به حال دوتا حسن برای من داشته : ۱. درعرض دو روز یک کیلو لاغر شدم !! کاری که در حالت عادی یک تا دوهفته طول می کشه . ۲. اینقدر فکرم با لباس و کفش و جعبه ظرف و کارتن و ساک و چمدون مشغوله که وقت نمی کنم به موضوعاتی که همیشه فکرم رو مشغول می کرده فکر کنم چه برسه که بخوام غصه شون رو بخورم !
هر چقدر هم این اسباب کشی فکرم رو مشغول کرده باشه ٬ ولی نمی تونم از فکر آتشی که این آشوبگران به بهانه روز عاشورا راه انداختن و هر دقیقه هم هیزم داخلش می ندازن تا شعله هایش رو شعله ورتر کنن ٬ بیام بیرون . فکر کنین ٬ امروز داشتم وسط ناهار اخبار گوش می کردم ٬ بعد شنیدم که اینها می گن مردم روز عاشورا داشتن عزاداریشونو می کردن که آشوبگران عزاداری شونو به هم زدن ! بعد هم ده دقیقه از اخبار طبق معمول به مصاحبه گذشت که یک پروفسوری می گفت اینها با نظ*ام مشکل دارن ٬ یکی دیگه می گفت اینها با رهب*ری مشکل دارن !
این هم از کار ما .
هیچ وقت در زمان های شلوغی با کسی قرار نذارین ...اگه می خواین با کسی هم قرار بذارین قبل از رفتن به دل خر تو خری باهاش قرار بذارین ٬ اگه هم بعدش به شما زنگ زد ٬ اینکه طرف رو بپیچونین ٬ خیلی بهتره تا اینکه الکی براش منتظر بمونین!
این حکایت دیشب ما بود که هی الکی با بقیه قرار گذاشتیم ٬ هی الکی وسط سرمای زمستون با بینی ازسرما قرمز شده ٬ منتظر بقیه شدیم ٬ و آخرش هم خسته و کوفته و یخ زده و بدون بهره وری کامل !!!! برگشتیم خونه . اینقدر سرمای بیرون درون ما رخنه کرده بود ٬ که تا صبح روی ویبره بودیم !
حالا اینو می گما ...ولی مگه با یک گل بهار می شه !
پاورقی: اون پست اخرم هنوز کامل نشده بود ٬ اومدم ثبت موقتش کنم ولی یادم رفت و دیدم پست که شده هیچ٬ تازه کامنت هم داره ! دوباره ثبت موقتش کردم که کاملش کنم .
دیروز یکی از کلاس هام نا خواسته کنسل شد ٬ من هم نه اینکه خیلی مشغله دارم ! برای اینکه یه تعطیلات درست و حسابی برای خودم درست کنم یه چند روزی لای کتاب هامو باز نکنم ٬ امروز کانون نرفتم ٬ اون هم اول ترم !
حسابی با این تعطیلی کلاسی خوش بودم و دلم رو با نت گردی با دل سیر و تی وی دیدن بدون در دست گرفتن کتاب از سر عذاب وجدان !!صابون زده بودم ٬ که یک اسباب کشی زودتر از موعد رویاهام رو خراب کرد اون هم از اون مدل های هرچه زودتر بهتر! و به خاطر غیبت بی موقع ام دقیقا وسط اسباب کشی باید درس بخونم و برم کانون !! ظاهرا روی پیشونی من نوشتن: ماری درس خونش قشنگه !!
تا من باشم الکی نقشه نکشم.
پاورقی: طرف های شما هم اینترنت قطره چکونی شده ؟؟
یک شب یلدای دیگر هم با مسخره بازی سر حافظ خوانی گذشت و باز هم امسال نشد که با تمرکز نیت کنم با دل سیر و خیال راحت فال بگیرم...
یعنی رفت تا یلدای سال بعد ؟؟؟
شاید هم بعد از ارسال این پست با خیال راحت یه فال درست و حسابی بگیرم.
پاورقی گلنازی: این که دل هامون به هم نزدیکه درست٬ قبول داری که فکرامون هم داره به هم نزدیک می شه ٬ دمت مثل همیشه گرم !![]()
برای هر کسی در حد و اندازه خودش مایه بذارم ... که بعدا از کرده خودم پشیمون نشم ...
شب یلدای همگی خوش
