تبليغاتX
زندگی در پاورقی
 

فکر می کنم توی زندگی همه ما ها صحنه هایی بوده که علی القاعده نمی بایست می دیدمشون ٬ ولی بر حسب اتفاق با اون صحنه ها رو برو شدیم و اون چیزی رو که می بایست نمی دیدیم رو دیدیم ! یا سعی کردیم که نبینیم . چه صحنه رو دیده باشیم و چه ندیده باشیم ٬ مهم اینه که با این صحنه ها روبرو شدیم ! گهگاهی به یاد آوری این صحنه ها می تونه لبخندی رو به روی لبهامون بیاره یا یه ذره شرمنده مون کنه . که شاید اون شرمندگی هم با یه خنده شیطنت امیز توام باشه ( البته از موارد استثنا فاکتور می گیرم) . برای همین تصمیم گرفتم یه بازی با عنوان بالا ابداع کنم. و اول از همه خودم افتتاحش می کنم.

حالا می رم سراغ خاطره هام:

 ۱.درست یادم نمی اد دوم دبیرستان بودم یا سوم دبیرستان ٬ آخر های مراسم عقد دختر عمه ام بود و همه مهمون ها رفته بودن و فیلم بردار همه رو  به زور از سالن بیرون می کنه که می خواد از عروس و دوماد فیلم بگیره !حالا فکر نکنین عروس دوماد ازاین کم سن و سال ها بودن ها ٬ نه ! سن هر دوتا شون خوب بود ! در ثانی جفتشون از این ادم های نیمچه سنتی هم بودن. خلاصه٬ همه  از سالن بیرون میرن . من و دختر عموم روی پله نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف می زدیم(خونه عمه من دوبلکس بود). پله های خونه عمه من جوری بود که اگه کسی بالای پله ها بود روی پذیرایی تسلط داشت . هیچی من داشتیم حرف می زدیم که چشممون افتاد به عروس و داماد که داشتند تانگو می رقصیدن و فیلم بردار هم داشت فیلم می گرفت . ما اول فکر کردیم که به خاطر اینکه عروس و دوماد راحت تانگو برقصن مارو از اتاق بیرون کردن ٬ ولی همه اش این نبود ! بعد از اینکه اونها کمی تانگو رقصیدن همدیگه رو بوسیدن ٬ از این بوس ها نه ها ...از اون بوس ها !! من و دختر عموم هم که با چشمانی گرد شده از این فیلم زنده ٬ با هیجان همه اش رو دیدیم و بعد برای همه تعریف کردیم ! حالا می دونین چی برای من جالب بود ؟ که اون ها بعد از اینکه فیلم عروسی شون رو تحویل گرفتن ٬ هر خونه ای که می رفتن ٬ فیلم شون هم با خودشون می بردن!

 

۲.یکی دیگش در ایامی که به اون نزدیکیم یعنی دهه محرم اتفاق افتاد ٬ صبح عاشورا بود. کلا اکثر مردم این صبح رو ممکنه با دسته های عزاداریش به خاطر بیارن ٬ ولی این حالت درباره همه صدق نمی کنه . جونم براتون بگه که صبح روز عاشورا توی آشپزخونه داشتم ظرف می شستم ٬ سینک ظرفشویی آشپزخونه جلوی پنجره حیاط پشت خونه بود و البته به حیاط و خونه همسایه بغلی هم دید داشت ٬ همین جوری که داشتم ظرف می شستم چشمم به خونه همسایه می افته می بینیم که پسر همسایه داره با یه دختر*ی !! از خونه بیرون می اد ! حالا اینکه اون دختر صبح روز عاشورا اونجا چی کار داشته و اینکه این صبح با چه بهانه ای اومده بیرون رو خدا می دونه . من هم برای اینکه تنها تنها فیض نبرم ٬ شوهره رو صداش می کنم که بیا و ببین این دختره کیه ! اون هم فقط یه لحظه اون چیزی رو که نمی بایست می دید رو دید و بعدش زود ٬ تند ٬ سریع اومدیم کنار ! که اون ها راحت باشن!

 

هر کدوم از شماها که این بازی رو انجام بدین من خوشحال می شم و اونو یه جور توجه به این وبلاگ می دونم. و برای جلوگیری از هر گونه سوتفاهمی از شخص خاصی دعوت نکردم . این دعوت همگانی منو جدی بگیرید.

 

پاورقی:باباجان ٬ شما چطور فکر کردین که دختر بچه ای به اون زبر و زرنگی به پاستیلش نرسید؟ اون اولش پاستیلش رو گرفت ٬ بعد پولش رو حساب کرد! توی پست قبل به کلمه پاستیل به دست دقت کنید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط ماری |

 

 

پریروز از راه امتحان فاینال رفته بودم سوپری ٬ یه صفایی به یخچال و شکم شوهره بدم . بین قفسه ها بودم ٬ که صدای خانم فروشنده رو شنیدم داشت به یکی می گفت ۱۵۰ تومنت کمه برو بقیه پولت رو بیار ٬ بعد من صدای یه دختر بچه ای رو شنیدم که می گفت یعنی پولم کمه ؟ با همین نمی شه ؟ که خانومه بهش گفت نه برو بقیه پولو بیار.

دم صندوق داشتم حساب می کردم که دیدم یه دختر بچه خیلی کوچولو که قدش یه ذره از زانوی من میزد بالا ٬ پاستیل به دست اومد و یه پنجاه تومنی رو گذاشت روی پیشخون ! خانومه بهش گفت اه ! این که پنجاه تومنه هنوز صد تومنه دیگه باید بدی. فکر می کنین دختر چی گفت ؟

هیچی دختره کوچولئه که خیلی هم خوشرو بود ٬بر می گرده به فروشندهه می گه :إ..... بسه دیگه چه خبره ؟ چقدر برم بیام برات پول بیارم ... خسته شدم ٬ بعد رفت !!!

خانم فروشنده :

من:

 

+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط ماری |

 

امتحان فاینال هم دادیم ..ولی این فایناله از این فاینال ها نبودا ..ماشالله هیبتی بود واسه خودش! الان هم بعد از رتق و فتق امور با قسمت سوم کنسرت نامه در خدمت شماهستم.می خواستم خاطر طولانی شدن٬ این پست  دوقسمتش کنم ولی دلم نیومد ٬ گفتم من که نوشتم پس همش رو با هم بفرستم مزه اش از بین نره . اگه دیدین خوندش داره شما رو خسته می کنه٬ خودتون سریالیش کنین! 

 

قبل از شرح کنسرت فکر کنم یه توضیحی درباره تهیه بلیط و مخلفاتش بدم بد نباشه . برای تهیه بلیط٬ طبق گفته دیگران و به سبک بینندگان حرف گوش تی وی ٬به شماره ای که توی تبلیغ گفته بودن تماس گرفتم. یه خانمی اون ور خط یک شماره حساب بانک ملی داد و گفت بعد از واریز کردن پول بلیط ٬ تصویر رسید را براشون فکس کنم تا شماره صندلی و ردیف رو بهمون بگه . من هم حرف گوش کن و لبیک گویان  !! پول بلیط همه رو واریز کردم و تصویر رسید رو فکس کردم و اونها هم به من شماره صندلی و ردیف  و حتی گیت دادن !!! و گفتتن وقتی رسیدید دبی تماس بگیرین بلیطتون رو براتون می اریم هتلتون٬ ما هم که ندید بدید باورمون نشد !! با خودمون گفتیم هیچی میریم اونجا می بینیم همه اینها کلاه برداری بود و دوباره باید بریم همون جا بلیط بگیریم ! الان می دونم که دارید توی ذهنتون برام کامنت می ذارید که چقدر شما زود باورین و این جور حرف ها .... ولی در کمال تعجب و ناباوری تمام این حرف ها درست بود !!! بلیط هامون رو دم هتلمون تحویل دادن و روی بلیط ها شماره صندلی و ردیف و حتی گیتمون هم نوشته شده بود !البته تا به چشم خودمون نمی دیدیم باورمون نمی شد!

و اما اصل کاری :بعد از رسیدن به در ورودی سالن شیک شیخ رشید هال خیلی منظم و مرتب یه چیزی تو مایه های فرودگاه از گیت بازرسی رد شدیم و وارد محوطه بیرونی سالن شدیم و توسط راهنمایان کنسرت که همشون لباس های یکسان با ارم فارسی ۱ پوشده بودن ٬ به سمت گیت های ورودی خودمون راهنمایی  شدیم وقتی که طرف گیتمون رفتیم دیدیم که برای جلوگیری از هر گونه خر تو خر بازی معمول ٬ همون گیت روبه دو قسمت تقسیم کردن : یه قسمت مخصوص VIP یا به عبارتی بینندگان جلوی سن بود  و یه قسمت هم مخصوص تماشاچی های قسمت بالای سالن بود. همون جوری که توی بلیط نوشته بودن درب سالن راس ساعت ۸:۳۰ دقیقه باز شد و مردم بدون هیچ گونه هل و جیغ و آب لبمو شدگی وارد سالن شدند و توسط راهنمایان سالن سر جاهای خودشون نشستن ! باورتون می شه ؟ ما خودمون هم تا به چشممون ندیدیم باورمون نمی شد ! البته بماند که با این تشخص و نظم و ترتیب و کلاس باز یه بنده خداهایی اومده بودن ردیف جلو نشسته بودن تا اینکه صاحب اصلی جا اومد و اونها از سر جاشون پاشدن . ما هم مشعوف و متعجب  از این همه نظم و ترتیب و شکوه !! یه ذره این ور و اون ورو و مردم رو  نگاه کردیم .تا کنسرت شروع بشه ... اینجا دیگه از دی جی خبری نبود فقط قبل از شروع برنامه فقط برای اینکه خدای نکرده فارسی وان عزیز..یاد و خاطره اش برامون کمرنگ نشه برامون آگهی های فارسی وان رو گذاشتن. و برنامه که قرار بود ساعت ۹:۳۰ شروع بشه ٬ حدود ساعت ۱۰ شروع شد. که صد البته اگه سر وقتش شروع می شد ٬ نه که به نظم و ترتیب عادت نداریم ٬ خدای نکرده به مزاجمون ناسازگار می شد !

 

و خانم گوگوش اومد...

بنده بالشخصه فکر می کردم اینجا که اینقدر با شکوه دیگه گوگوش چقدر باشکوه باشه ...ولی گوگوش خیلی عادی و بر خلاف تصورمون با یک لباس خیلی خیلی معمولی اومد و موهاشو از پشت دم اسبی کرده بود. و از دیدن این همه شور و شوق ٬ هیجان زده شده بود (البته شاید هم فیلمش بوده ) .مردم هم چکار که نمی کردن .خودم دو سه تاشون رو دیدم که اشکاشونو پاک می کردن . اون هم یه سری چاکرم مخلصم کرد و شروع به خوندن همون اهنگ های قدیمیش کرد و شاد و غمگین ها رو با هم خوند و وسط آهنگ هاش به جای حرف زدن جوک تعریف میکرد...

در هنرمند بالقوه بودن گوگوش هیچ شکی نیست ...روی سن قیامت می کنه .بی مزه جوک  و بی خود ترین حرف رو می تونه در بهترین حالت بگه . نوازنده هاش چه عشقی باهاش می کردن ٬ مخصوصا اون نوازنده فلوت ٬ همون سیاهپوسته که همیشه باهاش می زنه ٬ یک دل و قلوه ای به گوگوش می ده بیا و تماشا کن . یه جور هایی هم فیلمه .مثلا توی یه صحنه از این همه شور و هیجان بغض کرد ! بغض کردن همانا ٬ خودکشون کردن مردم هم همانا! بعد هم اشکاشو پاک کرد. بعد می رقصید ...می رقصید. و به افتخار دولت امارات که می ذاره خانم گوگوش توی کشورشون بخونه یه آهنگ عربی خوند . بالشخصه نه دستبند سبزی دستش دیدم ٬ نه حرفی از این اتفاقات اخیر زد ٬ نه آهنگی خاصی خوند . والله میگن روش یه نور سبز انداخته بودن که نه من دیدم نه بقیه همراهانم. کنسرت هم حدود دوساعت و نیم طول کشید و یکدفعه روس سن پر دود شد گوگوش اروم اروم و بوس فرستان و  بدون هیچ خداحافظی از صحنه خارج شد که همین باعث ناراحتی خیلی از مردم شده بود. ولی روی هم رفته همه چیز خیلی خوب بود و جای همتون خالی خوش گذشت.

اینجا بر خلاف کنسرت اولی از شعار خبری نبود فقط مردم هنگام خروج از سالن شعار دادن که به شوری کنسرت اولی نبود . میگن که پلیس امارات حدود پنجاه نفر شعار ده ٬رو دستگیر کردن که من اون لحظه که چیزی ندیدم و تا زمانی که اومدم ایران هم چیزی نشنیده بودم.

این هم از شب خاطره انگیز ...با اینکه کنسرتش خیلی خوب بود ولی کنسرت اولی به نظر من باحال تر بود!  

  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط ماری |

 

این پست رو هم زمان با قسمت اول کنسرت نامه نوشته بودم ٬ ولی مگه وقت می شد پستش کنم !! همین الان تند تند از سر کتاب دفتر هام پا شدم که قسمت دوم این نوشته را پست کنم و دوباره دوون دوون و سر زنان برم سر کتاب دفتر هام که چهار شنبه فاینال دارم ٬ کانونی هاش می دونن که افتادن و پاس کردن توی کانون به تار موئی بنده !! اینکه نمی تونم بیام سراغتون هم فقط و فقط به خاطر مشغله فاینالیه !

 

کنسرت اول : کنسرت ابی و امید

پشت بلیط ها نوشته بودن ساعت ۷:۳۰ در سالن باز میشه ٬ ما هم به علت ۵ نفر بودن تعدادمون با یک تاکسی نمی توستیم بریم ٬ یک سری با یه تاکسی رفتن ٬ ما هم با یه تاکسی دیگه حالا اینکه به چه بد بختی تاکسی پیدا کردیم و تاکسی ها نمی دونستن استادیوم تنیس کجاست بماند . بالاخره بعد از نیم ساعت اختلاف با گروه اول رسیدیم و دیدیم اوه ............چه  صفیه !! فقط شانس اورده بودیم که گروه اول زودتر رسیده بود و رفته بودن داخل صف ٬ همون موقع یک سری دیگه از دوستامونم دیدیم و اونها هم اومدن پیش ما . صفش اینقدر طولانی بود که ته صف برگشته بود داخل خیابون اصلی تا اینکه به رسم ایرانی ها حدودهای ۸:۳۰ در سالن باز شد و اونهایی که صفشون داخل خیابون بود و به عبارتی ته صف بودن بدن مبارک رو چرخوندن و شدن اول صف . از یه طرف یه سری هم خیلی منصفانه از ته صف خودشون رو می انداختن جلوی صف و از اونجایی که خیلی پوست کلفت تشریف داشتن ٬ اعتنایی به اعتراض بقیه نکردن و به راه خود ادامه دادن و رفتن داخل ٬ ما هم بالاخره ساعت ۹:۳۰ بعد از طی یه سری مراحل کنسرو شدن از دروازه رد و داخل محوطه شدیم .

وقتی از دروازه رد شدیم با یه محوطه پر از رستوران و کافه روبرو شدیم و مردمی بدون دغدغه  که داخل رستوران ها  و کافه ها نشسته بودن ٬ انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش داشتن هم دیگه هم می لیهدن ! بعد رفتیم داخل استادیوم و دیدیم چه خبره !!! دی جی داره می زنه و مردم سر جاشون یا وسط زمین تنیس آی قر می دن آی قرمی دن . انگار نه انگار اینها همون هایی هستن که  داشتن برای تو اومدن تو سر و کله هم می زدن!! ما هم اون همه خستگی  توی صف بودن رو فراموش کردیم. این زدن دی جی تاحدود ساعت ۱۱ ادامه داشت. تا اون موقع سالن پرشده بود و جای سوزن انداختن نبود. مردم هم اینقدر با این دی جی  خوش بودن که سراغی از خواننده ها نمی گرفتن . البته این دی جی  هم یه شگردیه که کم کم مردم رو سر ذوق بیاره و اینقدر مشتاق بکنه که وقتی خواننده قراره بیاد دیگه سر از پا نشناسن . البته دی جی کمی از قبل از اینکه خواننده بیاد دیگه نزد و مردم هم شروع کردن یک صدا شعار دادن . چه شعار هایی؟ همون شعار های این روز ها ! و این شعار دادن تا اومدن خواننده اول که امید باشه ادامه داشت. به برکت دی جی و شعار دادن ها اینقدر همه انرژتیک بودن که موقعی که امید اومد روی سن مردم غوغا کردن . امید هم غوغا کرد . حدود یک ساعت برنامه اجرا کرد و تمام آهنگ های خوشگلش  و البته بیشتر قری هاش رو خوند. مثلا یه آهنگ غمگین می خوند یه آهنگ شاد می خوند و حسابی کیفمون رو کوک کرد من و همراهان  هم حسابی قر دادیم و خداییش جای همه رو خالی کردم. البته این نکته رو اضافه کنم که هیچ آهنگی درباره ایران و این اتفاقات اخیر نخوند و هیچ حرفی هم از این اتفاقات نزد.

بعد از برنامه امید و یه انترکت کوتاه ابی روی سن اومد و مردم خودکشون کردن ! ابی هم روی صحنه قیامت کرد. یه چیزی توی همین مایه هایی که توی شوهای ابی دیدین . سر خوندن یک آهنگ هم خودشو برای مردم انداخت روی زمین ! زمانی که ابی داشت برنامه اجرا می کرد یکی اومد بره روی سن که بادی گارد ها جلوش رو گرفتن اون هم ول کن نبود ٬ خودشو داشت می کشید روی سن بره طرف ابی که بادی گارد ها پاهاش رو کشیدن و کشون کشون بردنش بیرون از سن ٬ بیرون از سن هم باز داشت تقلا می کرد . تا اینکه از استادیوم بردنش بیرون . تمام این مدت ابی داشت بر نامه اجرا می کرد . وقتی آهنگش تموم شد . گفت من فدات بشم که نتونستی منو ببینی ! اگه صدام رو می شنوی بیا تو ٬ که فکر کنم پسره صدای ابی رو نشنید . بعد از اون ماجرا یه سری رفتن روی سن ابی رو بغل کردن. ابی هم اهنگ و شاد و غمگین رو با هم اجرا می کرد و البته عالی اجرا کرد. بیشتر هم آهنگ های قدیمیش رو خوند. برنامه ابی حدود یک ساعت و نیم طول کشید و ما هم به اندازه کافی انرژی مون رو تخلیه کردیم . یه شب خاطره انگیز به شب های عالی زندگیم اضافه شد. البته ابی هم نه حرفی از این حوادث نزد نه آهنگ خاصی خوند.

 

اون شب حدود ۷۰۰۰-۸۰۰۰ نفر اونجا بودن .هیچ وقت نمی تونستم اون شور و هیجانی که این کنسرت ها داره رو تصور کنم . جای همتون خالی ..انشالله یه روزی همتون برید ..عالی بود عالی .

 

هنوز قسمت گوگوش مونده .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط ماری |

 

 

همه چیز از کنسرت یکی از همین خواننده های تلویزیونی نسبتا معروف شروع شد .با یکی داشتم حرف این کنسرته رو می زدیم. رفته بودم رو ی منبر که اصلا و ابدا از این خواننده خوشم نمی اد و از این جور حرف ها ٬که همون موقع تی وی تبلیغ کنسرت گوگوش را نشون  داد. ٬  بعد من بهش گفتم می دونی چیه ؟ دلم کنسرت گوگوش می خواد ( با این خیلی گوگوش باز نیستم )! وقتی که این حرف رو زدم ٬مثل اینکه  مرغ آمین همون گوشه کنار ها داشت می چرخید و صدای من رو شنید !! با توجه به این که شوهره قرار نبود بیاد ٬شوخی شوخی کنسرت رفتنم جدی  شد و در عرض ۴ روز٬ ۴همسفر پیدا کردم و در عرض یک هفته همه چیز خودش جفت و جور شد و شکر خدا خوش موقع فهمیده بودیم که جمعه هم کنسرته ابی و امیده تونستیم خوش موقع  بلیط رفت و برگشتمون رو بگیریم . چون اگه بلیط رفت  رو  شنبه می گرفتیم و بعد می فهمیدیم جمعه کنسرته ٬ دیگه جایی برای تعویض نبود .به این خاطر که پرواز ها از سه هفته قبلش پر شده بود !و ما شانس اوردیم و با توجه به ۵ نفر بودنمون ٬ تونستیم برای جمعه صبح بلیط رفت بگیریم.

 

از اون جایی که خود دبی خیلی چیزی برای توضیح دادن نداره و بالشخصه فکر میکنم مبحث کنسرت ها براتون جالب ترباشه ٬ یک راست می رم سر وقت کنسرت ها:

 

البته فکر کنم قبلش یه توضیحی درباره قیمت بلیط های کنسرت ها بدم جالب باشه :

کنسرت ابی و امید توی استادیوم تنیس بر گزار می شد و دو قیمت بلیط داشت : ۱۲۵ دلاری و ۸۵ دلاری ٬ البته دفعات قبل که توی استادیوم تنیس کنسرت بود همه بلیط هاش ۸۵ دلاری بود  ولی امسال گرفته بودن جلوی سن رو یه سری صندلی چیده بودن و اسم اون قسمت رو گذاشته بودن vip بیلط هاش رو کرده بودن ۱۲۵ دلاری .در حالیکه بلیط های ۸۵ دلاری جاش روی صندلی های استادیومه که با هم دیگه اختلاف سطح داره . ممکنه از سن دور باشه . ولی دید بهتری نسبت به صندلی های همسطح ۱۲۵ دلاری داره .

برخلاف کنسرت اول ٬ کنسرت گوگوش توی سالن شیخ رشید هال که توی مرکز تجاری دبی هست و جای خیلی باکلاسیه برگزار می شد٬ پس قیمت بلیط هاش هم باکلاس تر بود : ۱۰۰ ٬ ۱۵۰ ٬ ۲۰۰ و ۳۰۰ دلار .و البته بلیط های ۳۰۰ دلاری شامل ۴ ردیف اول نمی شد و قیمت های متفاوتی درباره بلیط های ۴ ردیف اول بود از ۶۰۰ دلار گرفته تا ۳۰۰۰ دلار ! خود سالن یک سالن هم سطح بود که یک بالکن بزرگ داشت که ردیف ها  بالکنش اختلاف سطح داشت پس جای صد دلاری ها بااینکه بلیطشون از همه ارزون تر بود اصلا بد نبود چون دیدشون خوب بود. ولی بر عکسش جای ۱۵۰ دلاری ها  و ۲۰۰ دلاری به علت هم سطح بودن سالن ٬ اصلا خوب نبود .چون ۱۵۰ دلاری ها صندلی هاشون گوشه سالن بود که اصلا به سن دید نداشت و صندلی ۲۰۰ ها ٬ پشت ۳۰۰ دلاری ها بود که اون هم اصلا دید خوبی نداشت . مخصوصا اگه یک قد بلند جلوی ادم نشسته بود . یا احیانا کسی می خواست جلوی برقصه یا بایسته که اصلا دید نبود.

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط ماری |

 

پریشب در خانه یکی از اقوام ٬ داریم "در چشم باد "می بینیم  . می رسه به صحنه ای که رظاخان جهت استمداد کمک می ره خانه فروغی ٬ که اگه هیچ کار نکنی این روس و انگلیس می ان خانواده منو قتل عام می کنن و ... از اول صحنه رظا خان و خانه فروغی و صحنه بعدش که رظا شاه داره قصر رو برای همیشه ترک می کنه ٬ صاحبخانه داره برای روح رظا خان درود و فاتحه می فرسته و خیلی عاجزانه  می گفت رظا ش*اه کجایی؟؟؟

با شناختی که از قدرت درک و منطق و همچنین تقلید این فامیل دارم ٬و چشمه هایی از افاضاتش رو شنیده و دیده ام٬ شک ندارم که یه روزی ٬ یه جایی یکی به روح رظاخان فاتحه فرستاده ٬ این هم شنیده و از این حرکت خوشش اومده و فکر کرده یه جور هایی افه خوبیه و سعی می کنه جای به جا تکرارش کنه ٬ وگرنه اگه ازش بپرسن ۵ تا کار رظا خان رو نام ببر ٬ عمرا بدونه !

 

این هم نمونه از هزارانیه که با شنیدن اسمش ٬ سلام وصلوات نثار روحش می کنن ٬تا به حال چند نفر رو در اطرافیانتون دیدین که باشنیدن اسمش ٬ فاتحه ای براش نفرستن؟ مسلما اون  زمان خودش کسی دل خوشی ازش نداشته ٬ شاید هم داشته ٬ نمی دونم ! جالب اینه که  با لشخصه زیاد این احساس دین رو نسبت به پسرش ندیدم !! فکر کنم به خاطر بنیان گذار بودن پدر بوده و جدیت و شاید هم خشونتی که داشته . 

 

 

 

همیشه دعا می کنم روزی رو به خود نبینیم که مجبور بشیم برای روح امروزی ها!! فاتحه بفرستیم ! 

 

* نمی دونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه ٬ منظور من اینه که نکنه یه وقت خدای خدای ناکرده اوضاعمون از اینی که هست بدتر بشه !

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط ماری |

 

خدایا ..

 

چرا در حالی که بعضی از بندگانت بویی از استرس نمی برند٬

 

من باید ناخودآگاه ٬ کوهی از استرس باشم ؟؟؟

 

 

 

*البته من اگه به خودم رحم نکنم ٬ به کامپیوترم رحم می کنم !

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط ماری |

 

یه فامیل داریم که کلا عقاید مخصوص به خودش رو داره.حالا اینکه عجیب غریب فکر می کنه هیچ ٬بلکه تمام تلاشش رو هم می کنه که عقاید مخصوص به خودش رو به همه غالب کنه ...

 

مثلا بچه اش وسط تابستون تشنه از بیرون می اد و می خواد بره سر یخچال آب بخوره .تا بچهه می آد بطری آب رو در بیاره بهش می گه آخه آب چیه می خوری خاصیت نداره ٬ به جاش شیر بخور ! حالا بچهه بهش می گه بابا دارم از تشنگی می میرم بعد می ای بهم می گی شیر بخور ٬ می خوام آب بخورم .... بعد باباهه که اصولا در بحث ادم ول کنی نیست که سمینار درباره خواص شیر راه می اندازه و کاری می کنه که بچهه هم از آب خوردن بیفته هم از شیر خوردن!  یا دارن خانوادگی و بسیار خوش خندان می رن بیرون ٬ تا بچه ها می خوان توی ماشین ساسی مانکن گوش کنن  ٬ بابا سمیناری در مزمت و بی محتوایی ساسی  و امثال الهم راه می اندازه به زور می خواد اونها رو قانع کنه که فقط و فقط زنده یادان هایده و مهستی و ویگن و سوسن خواننده بودن و اهنگ هاشون ارزش شنیدن داره ٬ به جای این آهنگ های بی محتوا ٬ فقط به این آهنگ ها گوش کنید .خب در زیبایی رو غنای اون آهنگ ها شکی نیست ..ولی هر چیزی جای خودش ..خلاصه از همین موضوع کوچیک یه بحث بزرگ راه میفته و آخر سر آهنگ گوش نکرده به مقصد می رسن و بحث تموم می شه  و داستان همین جور ادامه داره ... زنش هم ازاون خود شیرین ها تا شوهره  این بحث ها رو شروع می کنه خودشو می کشه کنار که خدای نکرده بده نشه !

 

همین آقا در کنار این همه عقاید خاص گاهی یه حرف هایی می زنه که باید این حرف هاشو رو با آب طلا نوشت . کلا خانمش ٬ همون خود شیرینه رو می گم ٬ کمی تا قسمتی تپلیه . علاوه بر این عادت مشهور خیلی از مامان ها رو  ته مونده غذای بچه ها شونو می خورن که غذا حیف نشه رو هم داره ..تازه علاوه بر اون اگه از هر چیزی یه ذره هم بمونه می خوره ٬ چون حیفه . در این مواقع شوهره می دونین چی می گه ؟ بهش میگه این غذا رو بریزی سطل آشغال یا بدی پرنده ها بخورن بهتره یا اینکه بریزی تو شکمت ...هیکل تو حیف تره یا این یه ذره غذایی که باقی مونده !

 

این حرفش رو حتما سعی می کنم آویزه گوشم کنم . گفتم برای شما هم تعریف کنم شاید بد نباشه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط ماری |

 

اصلا و ابدا روم نمی شه که نک و ناله کنم و  بگم وااای وقت ندارم ٬ خیلی سرم شلوغه و فلان و بهمان . سرم شلوغ نیست ولی اصلا و ابدا نمی رسم اپ کنم !! خبر خاصی هم نبود به غیر از یه روز که با یکی از اقوام رفتم شیمی درمانی ٬ فرداش هم مامانم مریض بود و پیش اون بودم و دیروز هم به کار های عقب مونده ای که توی اون دو روز می بایست انجام می دادم و ندادم ٬رسیدم و باقی مونده وقتم رو یا زبان می خوندم یا به کار های شوهره می رسیدم ..

 

همه اینها به کنار ... ولی خدا نکنه یه چیزی هوو پیدا کنه ٬ تا همین هفته پیش ٬ تنها امپراتریس کامپیوتر خونمون من بودم ٬ ولی از اونجایی که قدما گفتن هیچ چیز هوو نمی خواد ٬ این کامی ما هم امپراتور دار شد!! مثلا همه کار هام رو ماست مالی کرده ٬ نکرده  انجام می دم که بیام پای نت می بینم آقا با قیافه ای بسیار بسیار اخمو نشسته پای نت٬ کلا هر وقت که جدیه اخم میکنه :موقع فوتبال دیدن ٬ جلوی خواهر زاده هاش ٬ درس خوندن و ... .  در کل یه مدتیه که به بهانه نامه نگاری و سرچ برای موضوع مهم و خاصی!بعد از ناهار و بعد از شام می پره توی بغل  کامپیوتر٬ حتی نود عزیز رو هم با کامی می بینه  ٬ بعد وقتی که می رم ببینم چی کار می کنه ٬ می بینم داره ایمیل های مارشال مدرنشو چک می کنه یا داره قیمت تور می بینه . بعد هم که بهش می گم تو کارت همین بود ٬ بهم می گه همین الان رفتم !

 خب خداییش کسی می تونه در این مواقع زبونش سر شوهره دراز باشه که استفاده اش از اینترنت به وبلاگ نوسی وبلاگ گردی و کامنت گذاری نگذره !خب این عوامر ممکنه برای من و شما خیلی خطیر و حیاتی باشه .ولی برای خیلی ها از جمله شوهر جان من غیر قابل درکه . همون جور که من نمی تونم لذتی رو که خیلی ها از دیدن بازی فوتبال یا کبری ۱۱ می برن ٬ رو درک کنم. در ضمن که من اکثر اوقات توی خونه به اینتر نت دسترسی دارم ٬ درصورتی که اون فقط اوقاتی که خونس می تونه بره پای نت ٬ پس شرط انصاف اینه که تخت شاهی را مواقعی به اون بسپارم ...

 

در چنین اوقاتی ٬ این منم ٬ زنی با دست هایی به رعشه افتاده و دندان هایی لب کننده !

 

 

 

 

ا

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط ماری |

 

 

یادم باشه حسرت نداشته هام رو نخورم ٬ که مبادا روزی همین داشته هایم رو از دست بدم !

یادم باشه ناشکری نکنم ٬با اینکه گاهی وقت ها دست خودم نیست !

یادم باشه بلند نخندم که مبادا کسی صدای خنده ام رو بشنوه !

یادم باشه در انجام کاری درنگ نکنم ٬ چون شاید دیگه فرصتی برای جبران پیش نیاد !

 

فعلا برای این هفته بسه ...

 

autumn leaves

+ نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط ماری |