قرار بود که شروع به روز مره نویسی کنم . فعلا برای دست گرمی می رم سراغ دیروز
دیروز حدودای ساعت ۹ بیدار شدم و بعد از گشتن دنبال یه سری از مدارکم که حسابی وقتم رو گرفت٬چای نخورده رفتم مجلس ختم یکی از همین آشنایانی که از آشنایی با اونها ٬ فقط مجالس ختمشون برای ادم می مونه . نه که اینجایی۱ هم بود ٬ مجلسش خیلی شلوغ بود . نیم ساعتی اونجا نشستم و بعد از اونجا یه سری از کار های بانکیم و انجام دادم . وقتی که کار هام تموم شد دیدم ساعت یه ربع به یک ظهره و من هم بی ناهار ! حالا کی می خواد جواب شکم گشنه شوهره رو بده ؟ با خودم حساب کرده تا برم خونه ساعت ۱ شده و مسلما نیم ساعته آخرش سه ربعه ناهاری از من در نمی اد ٬ برای همین تصمیم گرفتم که از همین آشپزخونه ها ناهار بخرم ٬ بعد جهت سورپرایز کنونش بدون اینکه ازش بپرسم چی می خوری ٬ سرخود براش یه چیزی خریدم .
ناهار رو خریدم و وقتی که رسیدم خونه برخلاف انتظار من شوهره اومده بود و بعد از رو برو شدن با قابلمه های پر از خالی حسابی دمق شده بود ..ولی این دمقی ادامه دار نشد!
ناهارخوردیم و شوهرم رفت گرفت خوابید و من موندم و کاسه چه کنم چه کنم که ای وای کی حال داره امروز عصر بره دوره ؟ اون هم الان که دارم از خواب می میرم ! حالا اگه حدود ساعت۶ می رفتیم خوب بود ولی ساعت ۵ ۲بری مهمونی خیلی زور داره ٬ اون دفعه رو جیم زدم نرفتم ولی این یکی رو باید برم .از ساعت ۳۰-۲ تا ۴ به فکر و خیال و چرت گذشت و از ساعت ۴ دغدغه حاضر شدن منو در بر گرفت! اصلا حس حاضر شدن نبود.ولی با این وجود حاضرکی شدم و حدود ساعت ۵ حرکت کردم و چون خونه شون با ما دو تا خیابون فاصله داشت ۵ توی خونشون بودم.
توی مهمونی موضوع سر رژیم بود ٬ یکی از اونها توی دوماه ده کیلو کم کرده بود و مسرور و مغرور از این همه موفقیت ٬ داشت رموز موفقیتش رو می گفت . مادر شوهر من هم که بعد از این مدت تازه یادش اومده که دخترش تو رده چاق هاست و شاید یه جور هایی ... ٬ بهش می گفت ببین با صورت زیبای خودت چی کردی ؟ خجالت بکش! خواهر شوهرم هم با اطمینان تمام گفت بابا وزن خانومه برمیگرده اگه بر نگشت ! مهمونی اون روز هم با تمام نتیجه گیری های زیبایی شناسانش تموم شد و رفتم سر خونه زندگیم...
وقتی که برگشتم در جهت جبران بی ناهاری اون روز ٬ شامی تدارک دیدم و در انتظار شوهرم نشستم و بعد از خوردن شام و تمام برنامه های تی وی رو مرور کردیم و بعدش گرفتیم خوابیدیم .البته اینو از قلم نندازم که شوهرم بعد از شام انگور و انار و پرتقال هم خورد!
این هم از روزی که گذشت...
۱:منظورم از اینجایی ها افرادی هستن که اصالتا اهل این شهر هستن ٬ به خاطر وصلت هایی که انجام می دن دایره آشنایانشون بزرگ و بزرگتر میشه و در این جور مواقع حسابی مجالسشون شلوغ می شه
۲: این دوره خونواده شوهرم که بعضی ها منو به زور بردن ٬ از ساعت ۴ پامیشن می رن خونه طرف که از اون ور هم زودتر پاشن .مثلا من که ساعت ۵ رسیده بودم جزء آخرین نفرات بودم.
سالگرد ازدواجم مبارک