تبليغاتX
زندگی در پاورقی

زندگی در پاورقی

 

 

من و جزوه هایم...

یادمه چند وقت پیش یه بازی وبلاگی بود از ارزوهامون ..یکی از ارزوهای من هم این بود که ده سال پیش عقل الانم را داشتم....

امروز هم باز این ارزو رو داشتم:

جونم براتون بگه که برای کاری که ایشالله خیره و داره درست می شه ..دنبال یکی از جزوه هام دوره کار شناسیم می گشتم ... بعد از مدتهای مدید مجبور شدم برم سراغ نایلون جزوه ها ..فکر شو بکنین جزوه هامو گذاشته بودم توی نایلون !!! تصور میکنین توی خیل نایلون هایی که جزوه هامو به فکر خودم بلامصرف رو توش چپونده بودم چی دیدم؟؟؟

دیدم که تمام مجله هام رو توی نایلون قشنگ و مرتب و به ترتیب شماره چیده بودم ...جوری که بعد از این همه سال یه لا هم نخورده بودن ..بعدش جزوه هام یه چیزی بودن توی مایه کاغذ هایی که سبزی فروش ها دورش سبزی دسته ای می پیچن !!!!، جزوه  همه در س ها قاطی پاطی شده بودن ..مثلا از میون جزوه یه درس ، جزوه یه درس دیگه رو یپدا می کردم ..همه نا مرتب ...همه بدون سرو ته ...(خیلی توی این چیز ها هوی بودم ..داشتن دفتر برام یه جور بچه مثبت گری بود و بس) جوری که گهگاهی شک برم می داشت که این جزوه مال کدوم درسه ؟؟؟ پیش خودم خدا رو شکر کردم که در اون لحظه تنها هستم و کسی شاهد این افتضاح نیست مثلا اگه شوشو اونجا بود چه خجالتی میکشیدم ! تازه همین ها رو هم داشتم و تا الان هاپولی نشده بودن ..برام مایه بسی خوشوقتی بود .چون جزوه های ترم های پایین را در راه تمیزی و نظافت استفاده کردم بودم و خلاص!1! باز پیش خودم خدا رو شکر کردم که جزوه ای که دنبالشم مال ترم هفتمه ..چون توی بساط من جزوه ترم 4 به پایین پیدا نمی شه!! البته در کمال نوامیدی تونستم  جزوه ام رو توی همون  بی سر وته بازار پیدا کنم ..اونهم مرتب و منظم!!

بعد هم به حال تمام هم کلاسی های منظم و مرتب اون دورانم غبطه خوردم و ارزو کردم که کاش اپسیلونی از نظم و درایت اونها رو داشتم ..

 خداییش عجب موجود بی نظمی بودم ..البته هنوز هم خیلی تغییر نکردم ولی حداقلش دیگه با جزوه ها م....نمی اندازم!!!


سه شنبه 29 مرداد1387 |
 

...

 

یه عالم برنامه ریزی می کنی از کلاسات می زنی و هلک هلک می ری یه شهر دیگه  ٬ از اونجایی که خیاط گند زده به لباست ٬دوون دوون و شبانه توی ترافیکی که الان دیگه نمیتونی تحملش کنی و قبل تر ها جزئی از زندگیت شده بود ٬  می ری لباس می خری و فرداش می ری عروسی و چیزی از عروسی نگذشته بعضی ها می ریزن داخل عروسی و تمام!! باید مانتوتو بپوشی و بلاتکلیف بشینی تا کی آقایونی که فقط از نظر فیزولوژیک مردن به شما مهمون ها اذن خروج بدن و دیگران هم نگرانیت رو بیشتر میکنن که اگه اینها فیلم رو پیدا کنن فیلم رو می ذارن و از میز بان می پرسن این و کیه و اون یکی چیت می شه !!و نگرانیت بیشتر می شه که ای واییی ..اگه منو توی فیلم ببینن چه می شه !! که از شانس خوبمون و از درایت میز بان دستشون به فیلم نمی رسه و سیبلشون چرب می شه و مهمون ها رو می ذارن که برن ...

این هم از عروسی که براش یه عالم برنامه ریزی کرده بودم!!

نتیجه گیری :عروسی هایی که توی جاهای پرته ٬ خطرناک تره !

 

 


شنبه 26 مرداد1387 |
 

ماری عصبانی..

من که مخالف مهاجرت و این جور برنامه هام ..اون هفته که شش ساعت برق نداشتیم و و ابمون از صبح قطع شده بود ....به  خیلی از اونها یی که برای مهاجرت خودشون به هر اب و اتیشی می زنن حق دادم ....فکر میکنین این قطعی ها مال کم ابیه !؟ نه بابا از بی امکانتیه ..از خرابی نبرو گاه ها ..از نداشتن قطعه نو برای تعویض .. از این ت*ح*ر*ی*م لا مصبه که داره بیشتر هم می شه  و زندگی مردم رو داره با خاک یکسان می کنه ..خودشون که چیزشون نمی شه یه ژنراتور می خرن می زارن توی خونشون و گاز مفت رو می ریزن توش ...پولهاشون توی بانک های دور و ور خوابیده و خیالشون راحته که هر چی بشه می پرن می رن اون ور مرز ... مردم هم که بی خیال.... خب خونه می خوان برن توی فلان جهنم دره  خونه لیزینگی بخرن و بشینن !مشکل مردم به خیال اونها از تجمل گراییه ..وگرنه مشکلی نیست !!! مشکل معیشتی دارن برن توی فلان دهکوره زندگی کنن ...مثل خودشون !!! ی*ا*ر*ا*ن*ه هم که به سلامتی می خوان بر دارن و دیگه مردم باید چی کار کنن رو خدا می دونه ....

 

طی دو روز پیش از ۴۸ ساعت فقط ۲ ساعت اب داشتیم ..باورتون می شه ..زنگ هم می زنم قطعی اب می گه خوب همینه دیگه ...صرفه جویی کنید!! ادم چی بگه اخه ....

 

دیشب هم مجری خود شیرین تی وی ..همون که بلت می بنده و عینک گرد می ذاره و حس باحالی داره خفش میکنه ..می اد می گه ما اماده هر گونه دفاع از خاک میهنمون هستیم ....اره جون خودت ....اون روز و بعدش هم می بینم که تو و ....امثال تو چه جوری عین آفتاب پرست رنگ عوض میکنین!

 

واقعا چی می خواد سر مون بیاد؟متاسفانه منتظر بقیه اش هستیم ...

 

پاورقی : امروز با شنیدن صدای دوستی روز خیلی خوبی رو آغاز کردم .... شاد باشی عزیزم..

 

 

 

 

 

 


سه شنبه 15 مرداد1387 |
 

ترا وشات ذهنی من در شب سه شنبه!!

یه فرد مریض توی خانواده می تونه وجدان خفته بقیه اعضا خوونواده رو بیدار کنه ..که بیماری فقط مال این و اون نیست و سهم شما ازش فقط یه اخ و اوخ برای اون فرد بیمار نیست ...یه دفعه ممکنه همچین مریضی بشین ....

از زمانی که اون فامیل مون داره با اسمشو نبر (واقعا نمیخوام اسمش رو ببرم البته حدسش خیلی کار سختی نیست )دست و پنجه رم می کنه ...هممون یه جوری ترسیدیم  و از هیچ چیزی به سادگی نمی گذریم ...حتی از یه سر ما خوردگی ساده ..تا من کم غذایی کنم مامانم فوری اوون فامیلمون رو جلوی چشمم میا ره که ببین فلانی هیچی نخورد چی شد!! انگار که بیماریش به خاطر کم خوریش بوده !!

 

جدی جدی این مسئله داره روی روان هممون تاثیر می ذاره ...یکیش خودم ..پنج شنبه که داشتیم از دریا بر می گشتیم یه خورده پا درد داشتم که گذاشتم به حساب خستگی !!!ولی فردا صبحش پا دردم بیشتر شد و عصرش هم حالم بد شد و تب کردم و فهمیدم پا دردم مقدمه ای بود برای سرما خوردگی ....تا دوشنبه حالم بهتر شد و ولی سه شنبه شب دوباره پا درد گرفتم و همون جا بود که افکار پلید اومد سراغم که چه معنی داره من این قدر پا درد بگیرم ؟ هیچ کی  وسط تابستون سر ما نمیخوره ولی من باید بعد از سفر اون هم توی بهار و تابستون سرما بخورم !!!(البته شوهرم هم یه چیزیه تو مایه های خودم ..کوزه گر بد جوری از کوزه شکسته اب می خوره) نکنه دارم ......خون می گیرم ..؟ خب فلانی هم همین جوری شد بود دیگه ؟ حتما این همه سر ما خوردگیم مال همونه دیگه ؟ وای اگه این جوری شده باشه به کی بگم ؟ به کی نگم ؟ موهام بریزه چی کار کنم ؟ شوشو اون موقع چی کار میکنه ؟ بعدش می تونم بچه دار بشم ؟ ....بعد هم یه خورده برای درد و مصیبتی که سرم اومده گریه زاری کردم  و اومدم شوشو رو بیدار کنم تا توی دردم شریک بشه که این کار رو نکردم چون می دونستم فقط با این کار یه اخم و یه دیوونه شدی نصیبم می شه ...بعد هم یه خورده خودمم رو دلداری دادم نه بابا چیزی نشده و شوشو هم همیش سرما می خوره و تازه خون دماغ و سرفه که ندارم و اون شب اینقدر با این افکار کلنجار رفتم که خوابم برد و شب هم خواب دیدم رفتم یه جایی که پر از این بیمارهاس و دارم دلداریشون می دم!!1

فردا صبح تا شوشو بیدار شد فوری می نالم که شوووووووو شوووووو چرا همش پا هام درد می کنه نکنه ...که شوشو می گه برو بابا ...می گم اخه من که نمی دونم توی بدنم چی می گذره ..می گه دوست داری یه ازمایش خون بدی که بهش می پرم ..یعنی واقعا چیزی شده که تومی دونی ؟ چی می دونی ؟ اونم بهم گفت  برای اطمینان گفتم تازشم اگه چیزیت باشه که من بهت زودتر می گم بری از مایش بدی ...دیدم راست میگه بنده خدا .اگه چیزی دیده بود که ساکت نمی شست ....بعد از اون صبح تصمیم گرفتم زیاد به پا دردم فکر نکنم ...شاید باورتون نشه ...تا تمرکز رو از اون موضوع گرفتم ...پا دردم خوب خوب شد ...اون هم بدون هیچ مسکنی!!!

 

 

فعلا هم تصمیم گرفتم اینقدر به این جور چیز ها فکر نکنم  و تمرکزم رو بزارم روی خود خود زندگی ....بلاخره که چی ...

 

آنچه شما خواسته اید:

این هم دوتا ادرس برای دانلود اهنگ

ادرس 2 ٬ادرس 1


یکشنبه 13 مرداد1387 |
 
ماری

اینجا از خودم،زنانگی هام و زندگی ام می نویسم .

 

پيوندهاي روزانه

آی طنز

روز نامه تفاهم

سینمای ما

صید قزل آلا در اینترنت

بازارکار

سلامت نیوز

آکادمی آرایشگران

دانلود انواع کتاب

آشپزخونه

لیست وبلاگ های به روز شده

 

مطالب اخير

کمک کمک ...

الوعده وفا

می شه خواست و تونست ؟

چه زیبا شدم ...

عجب

می ام و با قر می ام

آخه این انصافه

سمعی بصری

زیر و رو

از دیروز

 

آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

 
 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0