تبليغاتX
زندگی در پاورقی

زندگی در پاورقی

 

 

 

دخترک تازه عروس که فکر می کنه عروس شدن یکی از مشاغل سخت دنیاس ..جلوی کمد لباسش ایستاده و داره از بین لباس لختی هاش دنبال یه لباس می گرده ..بعد از وصلتش با یه خانواده قرتی ..لباس پوشیده ها جای خودشونو به لباس لختی ها دادن !!! بالاخره جلوی  اون مادر شوهر و خوهر شوهر قرتی باید یه حرکتی کرد ...مردم چی می گن ؟ پیش خودشون نمی گن اینها چه عروس اشکولی گرفتن ؟ اونها پیش خودشون چه فکری می کنن ؟ پس نباید کم اورد !

دخترک تازه عروس می دونه که خوونواده شوهرش توی دوره های زنونه خیلی لختی می پوشن !البته توی مهمونی مختلط هم لختی می پوشن ..ولی مهمونی زنونه ها یه چیز دیگس خب همه زنن اشکال نداره که !! و تصمیم می گیره طی یه حرکت انتحاری روی همه را کم کند ! و دهان همه رو قفل کند !

...

دخترک تازه عروس از در وارد می شود ...پالتواش رو در می آورد ...همه لباس او را می بینند و دهان به جای قفل شدن باز می ماند !!! و مانند یه عروس  که خیلی کار مهمی انجام داده با ناز و ادا تمام می رود می نشیند ..

و اما لباس عروس خانم :

یه دامن ۱ وجبی (در یه وجب بودنش اصلا اقراق نمی کنم !!!الان روی بدن خودم وجب کردم !) یه تاپ کاملا پشت لخت جلو لخت !

 

 

با وجود اینکه مطمئینم اینقدر سر گرم شغل سختت هستی که اینجا رو نمی خونی ...  موفق باشی


چهارشنبه 29 آبان1387 |
 

ساعت بیو لوژیکی ..یا فیزیولوژیکی

 

آستانه تحمل بین افراد مختلف متفاوته.. یکی به راحتی می تونه ۴ صبح پاشه درس بخونه یا یکی اگه ۱۲ ظهر هم از خواب پا بشه بعد از ناهار همچنان چشمهاش پر اشک می شه که انگار تمام دیشبش رو نخوابیده ..چه درست و چه غلط یکی می تونه بدون سحری روزه بگیره ، یکی می تونه ۸ صبح بیدار بشه تا ناهار هیچی نخوره ..یا یکی اگه ۱۱ صبح هم صبحونه خورده باشه ..دیر شدن ساعت ناهار برای اون برابر با ضعف و سیاهی چشم ..یکی باید یه ساعت در مون چایی بخوره ..یکی ممکنه هفته ها چایی نخوره مگه اینکه بره مهمونی جایی ..

هممون هم خوب می دونیم که تمام این حالات بر می گرده به حالات فیزو لوژیکی بدن ..یعنی اینکه هر جوری که بدن رو عادت بدیم ...بدن عادت می کنه و پذیرفتن شرایط غیر از اون براش سخت می شه !

حالا من موندم این ساعت بیو لوژیکی :

از بچگی میونه ای با صبح زود نداشتم و ندارم ..یعنی هیچ وقت خاطر ندارم که از ۱۰ صبح زودتر بیدار شده باشم !!ولی با شب بیدار موندن اصلا مشکلی ندارم ! موقع کنکور و زمان امتحان هاتا ۳-۴ به راحتی بیدار می موندم ولی اون موقع هم می بایست همون ۱۰-۱۱ از خواب بیدار می شدم !..حالا بیا برعکسش کن ..مثلا بخوام ۱۱ شب بخوابم (البته عمرا زودتر از ۱ خوابم ببره ..)۶ صبح بیدار بشم ...تمام روز یا چشم هام روی هم می ره یا خمیازه می کشم !!

زمان ازدواج این برام شد یه مسئله !!فکر کنین ۱۰ -۳۰/۱۰ از خواب بیدار می شدم و شوشو می خواست ۱ بعد از ظهر بیاد خونه وهمون موقع هم ناهارش حاضر باشه !!بعد هم بخوام ناهار خورش بادمجون درس بکنم !! رسما کاری از دستم بر نمی اومد !!

ولی از اونجایی که می گن محدودیت مادر ابتکا رو ابداع و این جور حرفهاست (این جمله رو اولین بار در مورد فیلم های بعد از انقلاب شنیدم ...موضوع چی بود یادم نیست !) برای اینکه از خواب نازم نزنم ..غذا هامو شب قبلش درست می کردم و صبح فردا با دلی ارام و اعتماد به نفس کامل می خوابیدم ! ولی یه وقتی بود که شب قبلش نمی رسیدم غذا بپزم و فردا صبحش هم می بایست می رفتم جایی ..تهران هم زمانت دست خودت نیست که غذا رو بذاری رو گاز و به امان خدا و بری به کارات برسی  ! اون جور مواقع از آشپزخونه های رنگارنگی که دور و ورم بود و بلاخره یکی شون غذای خوب داشت غذا می گرفتم ! و از این که دورم رستوران رنگ و وارنگ ریخته خدا رو شاکر بودم ...(البته با زندگی دانشجویی...مشاوره اقتصادی نمی خواین ؟)

ولی اون روز ها تموم شد و اومدیم اینجا به عبارتی پرونده غذا های خوشمزه اشپزخونه ای بسته و لاک ومهر شد و رفت توی صندوق خونه خاطرات ...من موندم و شوشویی که هر روز ۱ ظهر ناهار می خواست و دیر بلند شدن های من ...به همون رویه سابق ادامه دادم ...ولی با تفاوت کوچیک ...اینجا می تونی غذات را روی گاز بذاری ..بیرون هم بری و به همه کار هات هم برسی و برگردی خونه و ببینی هنوز خورشتت یه عالمه آب داره ..آخ چه کیفی می داد !

بعد دیدم این راهشش نیست ...همه زندگی که براساس در اوردن ناهار نیست !..هر وقت که صبح زود جایی می رفتم تا عصرش خواباود بودم و روزم هدر می رفت ...گفتم دیگه باید یه فکری به حال ساعت بیولوژیک بدنم بکنم !! دارم کم کم تنظیمش میکنم ..الان روی ساعت ۹:۳۰-۱۰ هستم ..تا ببینم چقدر دیگه پیشرفت می کنم !

 این پست را یه ماری خوابالودی که ساعت ۸ پا شده و کار دیگه ای غیر وبگردی نمی تونه انجام بد ه نوشته..کی بعد از ظهر میشه ؟؟

پاورقی: این پست دیر کرد داشته ...در واقع ۵ شنبه نوشته شده !


یکشنبه 26 آبان1387 |
 

خوابهایم ..

 

یعنی چی ؟!

خواب دیدم .. نصفه شبه .. ما از خواب می پریم و می بینیم که دیوار بین خونه ما و خونه دوتا همسایه کناری خراب شده و یه لاک پشت و یه گراز و یه حیوون دیگه که یادم نیست چیه ، دارن ازادانه بین حیاط ها رفت و امد می کنن ، همسایه ها هم ازادانه بین حیاط ما و خودشون تفنگ به دست دنبال حیوون ها می گردن !ما هم متعجب که این حیوون ها از کجا اومدن می ریم خونه همسایه بغلی که می بینیم بلبشوییه !! خیلی ها توی حیاط اونها اتراق کردن ...حتی خیلی از آشنایان رو اونجا می بینم ...جوری که احساس می کنم همه شهر این موقع شب بیدارن ..یکی از فامیل هامونو می بینم رختخواب انداختن وسط حیاط خونه همسایمون ..به زور می برمشون خونه خودمون !

یعنی چه ؟ نکنه می خواد جنگ بشه ؟؟

برم یه صدقه کنار بذارم !


پنجشنبه 23 آبان1387 |
 

Happy Anniversary!

 

 این روز بخصوص را چگونه گذراندم ...

گردگیری خونه ..

مرتب کردن اتاق خواب اون هم به طرز مبسوط!

پاک کردن و بسته بندی کردن گوشت خورشتی و پلویی!(پاک کردن یعنی جدا کردن تمام رگ ها و چربی ها تمام با حوصله و ظرافت کافی )

چرخ کردن گوشت (این کار را خودم انجام می دم )

مرتب کردن یخچال!

هدیه همسرم به من :

یه عدد پیتزا مخلوط از یه پیتزایی جدیدالتاسیس!

هدیه من به همسر جان :

هیچی!!


دوشنبه 20 آبان1387 |
 

این روزهای من ..

 

حدود یک ماهه که کارم رو شروع کردم ...روز های اول که می خواستم برم از شب قبلش اضطرابی داشتم که نگو ...انگار فرداش می خواستم برم امتحان بدم ...روز های دانشگاه از صبحش استرسم دو برابر می شد  که هیچ چی نمی تونستم بخورم! دریغ از لقمه عذا مخصوصا که کلاسمهام هم بعد از ظهره ..از شب قبلش تا زمانی که برم سر کلاس ۵ دور درسم رو می خونم تا برم سر کلاس گند نزنم ..ولی باز که می رفتم سر کلاس ..اینقدر استرس داشتم که یادم می رفت می خواستم چی بگم !!تا به حال شده که از  صدای خودتون بترسین ! من دقیقا همین احساس  رو داشتم ..مخصوصا یه سری ادم چشمون  به دهن ادمه که چی میگه ...اون اولا یه چیز های بدیهی رو عوضی می گفتم یا یادم می رفت که خودم هم تعجب میکنم ..ولی اصلا به روی خودم نمی اوردم ..یا یه کوچولو جزوه ام رو نگاه می کردم !یا اگه امکان نگاه کردن نبود ...از موضوع می گذشتم ..درسم هم فهمیدنی و به نسبت درس سختیه !!جوریکه دانشجو می اد میگه ما چه جوری این درس رو بخونیم !؟ فکر کنم می خواستن از سر خودشون باز کنن دادنش به من ! ولی کم کم دارم راه می افتم ..مثلا فهمیدم که می تونم یه قسمت هایی رو بپیچونم ..که تصمیم گرفتم یه قسمتی رو بهشون درس ندم ...

نکته دیگه که دارم فهموندن مطلبه ..باید دنبال یه راه برای بیان مطلبم باشم ...اون هم با زبان ساده ..بعد ا زدوجلسه فهمیدم اون چیزی که سر کلاس توضیح می دم باید با جزوشون فرق بکنه چون دانشجو در غیر اون صورت چیزی رو متوجه نمی شه !!والبته در اوردن یه مطلب به زبان ساده خیلی راحت نیست !

از یه طرف مسئله دیگه بر خورد با دانشجو ...از یه طرف باید یه رفتاری داشته باشی که حساب کار دستشون بیاد هم خیلی خشک و بد اخلاق نباشین (البته به نظر من ) که من از روز اول حواسم به این موضوع بوده و مثل اینکه الان دارم نتیجه می گیرم ...مثلا دیدم توی این دانشگاه نظم زمانی زیاد اهمیت نداره ..هم مدرس دیر می ره سر کلاس و هم دانشجو دیر می اد سر کلاس ..ولی من از همون روز اول آب پاکی رو ریختم که باید به موقع بیاین  و از یه حدی هم دیر تر بیان غیبت می خورن (کاری که اساتید خودمون می کردن ) البته نه همه اونها ..به شدت هم این روش نتیجه داده ...البته خودم هم به موقع می رم سر کلاس..

کم کم با بقیه همکار ها آشنا می شم  و قلق کارم داره می اد دستم خیلی روون تر و مسلط تر شدم  ...استرسم هم روز به روز داره کمتر میشه ...البته هنوز نظر دانشجو هام رو نمی دونم ...مسلما اولین نظر اونها سخت گیریه که اگه این باشه خیلی خوشحالم ...امیدوارم نظر اونها در باره من بی سوادی نباشه !!


یکشنبه 12 آبان1387 |
 

برشی از زندگی..

 

خانومه : شوهر شما چی کارس؟؟

من:....

خ: جدی؟؟ چه جوری بهش اعتماد می کنین؟؟؟ ...(دقیقا دلیل حرفش رو می دونم و اصلا هم بهم بر نمی خوره )آخه بین اونها خیلی ...زیاده

من: می دونم و سعی می کنم  بهش فکر نکنم !

خ:ولی خوش به حالت شوهر داری ...خیلی کارت راحتتره ...مخصوصا درس خوندن!

من: اخه کجاش راحتتره ؟؟؟ فکر کن یه شب تا می ام کتاب رو بگریم دستمم آقا هوس مهمونی میکنه !(البته بهش این جوری نگفتما ..خیلی کتابی تر و قشنگ تر گفتم ۰

خ:نه فکر می کنین ...من الان همش می گم کاش دیپلم باقی می موندم!!!(الان اون خانم داره دکترا می گیره)

من!!!چرا !!!این چه حرفیه ....!!! الان خیلی ها آروزی موقعیت شما رو داشتن !

خ:نه اون جوری خیلی بهتر بود ..الان اصلا خواستگار هام رو نمی تونم قبول کنم !(خب راست می گه ..توی شهر اونها که یه شهر خیلی کوچیکه ..ازدواج نکردن می تونه معضل باشه که درس نخوندن معضل نیست )

من:!!

 

پاورقی : اینها رو برای شوشو تعریف نکردما ...

پاورقی ۲: تا نظر شما چی باشه ؟؟


چهارشنبه 8 آبان1387 |
 

وقتی ماری نامرئی می شود..

 

با تشکر ازکتایون  عزیز..

 

اگه یه روزی بزنه و من نامرئی بشم ..خوب می دونم باید کجا برم..

 

-اول از همه یه سر می رم سراغ بانک سولات یا قرنطینه امتحان ... !!البته قبلش هم یه سر به قرنطینه طراح سوال هایی شوشو جان هم میزنم که بچه دلش نشکنه !! خیلی نامردم نه ! خودم هم می دونم!

-با نظر دوستان در باره رفتن به سری از آشپز خونه ها موافقم...مخصوصا اونهایی که آشپزی شون یکه !چقدر نکته یاد بگیرم ...مخصوصا تنگ نظر ها..

-دوست دارم بالای سر یه سری از شاگرد اول ها ظاهر بشم که ببینم چه جوری می درسن ... شاید مسخره باشه ولی هنوز هم که هنوزه دلم می خواد سر از کارشون در بیارم ! می دونم که خیلی به دردم  می خوره ...هم برای الانم خوبه ..هم برای سالهای بعدم!

-دلم می خواد توی خونه خیلی از دور وری ها  ظاهر بشم که ببینم در موردم چی می گن (البته سر غیبت کردن برسم بهتره ..بقیه اش اتلاف وقته ) تا در موردشون مطمئن بشم که اگه بد خواه تشریف دارن یا خیر تا  کار رو باهاشون یه سره کنم..اینم از بد بینی همیشگی من۱

-مطمئنا ظهور در خیلی از اندرونی ها جلسات مهم!!جلسات تصمیم گیری ..می تونه خیلی جالب و سرنوشت ساز باشه ...چون خیلی می شه ازش استفاده کرد ...

-این زن و شوهر ها یا دوست دختر دوست پسر هایی رو دیدین که جلوی چهار نفر یکسره برای هم پپسی باز مبکنن به همراه ماچ و کنار و مخلفات ..دلم می خواد توی خونه هاشون ظاهر بشم ببینم ایا توی تنهایی شون هم اینقدر عشقولانه تشریف دارن؟!

 

فعلا همین ...همه دوستان دعوتن...

 

 


دوشنبه 6 آبان1387 |
 

پنج شنبه شب و بی ربط ها..

 

-روز ها می گذرن و من کماکان بازیگوشی می کنم و وقت کم می ارم و غر می زنم و می شنوم که همه دارن درس می خونن و می دون و من فقط ته دلم خالی می شه ...کی به خودم بیام خدا می دونه !

خدایا همه بازی گوش هارو به راه راست هدایت کن ..منهم ایضا!!!

- رسالت وبلاگ و  وبلاگ خونی رو دارم کم کم به دور و وری ها انتقال می دم .. هر کسی هر مشکلی داشته باشه بهش زدن یک عدد وبلاگ و خوندن وبلاگ ها ی دیگران رو تجویز می کنم ت از دپرشن در بیان!! (این هم از امتیاز های زن حکیمی)  ولی هیچ کدومشون از وبلاگ خودم خبر ندارن!!

 

- امروز می دونم که دل شوشو بیچاره و گرسنه من یه دعوای سیر می خواست ..از دست رستوران چی های بی کفایت تا یه خورده سرشون شلوغ می شه قبض ها رو نمی بینن ..ولی حیف که اینجا خیلی نمی شه صدا رو بالا برد ..چون ممکنه از گوشه کنار ها یه آشنا بیاد بیرون !! این هم یکی از معایب شهر های نه چندان کوچیک!

-مهر ماه ماه عروسی ها بود ..و آبان ماه ماه مهمانی ها ..همیشه به مهمانی و عروسی باشین

 

 

 

 


جمعه 3 آبان1387 |
 
ماری

اینجا از خودم،زنانگی هام و زندگی ام می نویسم .

 

پيوندهاي روزانه

آی طنز

روز نامه تفاهم

سینمای ما

صید قزل آلا در اینترنت

بازارکار

سلامت نیوز

آکادمی آرایشگران

دانلود انواع کتاب

آشپزخونه

لیست وبلاگ های به روز شده

 

مطالب اخير

کمک کمک ...

الوعده وفا

می شه خواست و تونست ؟

چه زیبا شدم ...

عجب

می ام و با قر می ام

آخه این انصافه

سمعی بصری

زیر و رو

از دیروز

 

آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

 
 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0