آستانه تحمل بین افراد مختلف متفاوته.. یکی به راحتی می تونه ۴ صبح پاشه درس بخونه یا یکی اگه ۱۲ ظهر هم از خواب پا بشه بعد از ناهار همچنان چشمهاش پر اشک می شه که انگار تمام دیشبش رو نخوابیده ..چه درست و چه غلط یکی می تونه بدون سحری روزه بگیره ، یکی می تونه ۸ صبح بیدار بشه تا ناهار هیچی نخوره ..یا یکی اگه ۱۱ صبح هم صبحونه خورده باشه ..دیر شدن ساعت ناهار برای اون برابر با ضعف و سیاهی چشم ..یکی باید یه ساعت در مون چایی بخوره ..یکی ممکنه هفته ها چایی نخوره مگه اینکه بره مهمونی جایی ..
هممون هم خوب می دونیم که تمام این حالات بر می گرده به حالات فیزو لوژیکی بدن ..یعنی اینکه هر جوری که بدن رو عادت بدیم ...بدن عادت می کنه و پذیرفتن شرایط غیر از اون براش سخت می شه !
حالا من موندم این ساعت بیو لوژیکی :
از بچگی میونه ای با صبح زود نداشتم و ندارم ..یعنی هیچ وقت خاطر ندارم که از ۱۰ صبح زودتر بیدار شده باشم !!ولی با شب بیدار موندن اصلا مشکلی ندارم ! موقع کنکور و زمان امتحان هاتا ۳-۴ به راحتی بیدار می موندم ولی اون موقع هم می بایست همون ۱۰-۱۱ از خواب بیدار می شدم !..حالا بیا برعکسش کن ..مثلا بخوام ۱۱ شب بخوابم (البته عمرا زودتر از ۱ خوابم ببره ..)۶ صبح بیدار بشم ...تمام روز یا چشم هام روی هم می ره یا خمیازه می کشم !!
زمان ازدواج این برام شد یه مسئله !!فکر کنین ۱۰ -۳۰/۱۰ از خواب بیدار می شدم و شوشو می خواست ۱ بعد از ظهر بیاد خونه وهمون موقع هم ناهارش حاضر باشه !!بعد هم بخوام ناهار خورش بادمجون درس بکنم !! رسما کاری از دستم بر نمی اومد !!
ولی از اونجایی که می گن محدودیت مادر ابتکا رو ابداع و این جور حرفهاست (این جمله رو اولین بار در مورد فیلم های بعد از انقلاب شنیدم ...موضوع چی بود یادم نیست !) برای اینکه از خواب نازم نزنم ..غذا هامو شب قبلش درست می کردم و صبح فردا با دلی ارام و اعتماد به نفس کامل می خوابیدم ! ولی یه وقتی بود که شب قبلش نمی رسیدم غذا بپزم و فردا صبحش هم می بایست می رفتم جایی ..تهران هم زمانت دست خودت نیست که غذا رو بذاری رو گاز و به امان خدا و بری به کارات برسی ! اون جور مواقع از آشپزخونه های رنگارنگی که دور و ورم بود و بلاخره یکی شون غذای خوب داشت غذا می گرفتم ! و از این که دورم رستوران رنگ و وارنگ ریخته خدا رو شاکر بودم ...(البته با زندگی دانشجویی...مشاوره اقتصادی نمی خواین ؟)
ولی اون روز ها تموم شد و اومدیم اینجا به عبارتی پرونده غذا های خوشمزه اشپزخونه ای بسته و لاک ومهر شد و رفت توی صندوق خونه خاطرات ...من موندم و شوشویی که هر روز ۱ ظهر ناهار می خواست و دیر بلند شدن های من ...به همون رویه سابق ادامه دادم ...ولی با تفاوت کوچیک ...اینجا می تونی غذات را روی گاز بذاری ..بیرون هم بری و به همه کار هات هم برسی و برگردی خونه و ببینی هنوز خورشتت یه عالمه آب داره ..آخ چه کیفی می داد !
بعد دیدم این راهشش نیست ...همه زندگی که براساس در اوردن ناهار نیست !..هر وقت که صبح زود جایی می رفتم تا عصرش خواباود بودم و روزم هدر می رفت ...گفتم دیگه باید یه فکری به حال ساعت بیولوژیک بدنم بکنم !! دارم کم کم تنظیمش میکنم ..الان روی ساعت ۹:۳۰-۱۰ هستم ..تا ببینم چقدر دیگه پیشرفت می کنم !
این پست را یه ماری خوابالودی که ساعت ۸ پا شده و کار دیگه ای غیر وبگردی نمی تونه انجام بد ه نوشته..کی بعد از ظهر میشه ؟؟
پاورقی: این پست دیر کرد داشته ...در واقع ۵ شنبه نوشته شده !